|
 |
| موضوعي ثبت نشده است
|
 |
|
|
 |
|
 |
رمان يك شبانه روز(6) بهاره با اضطراب رو به ماني كرد و گفت: -ماني، من نمي تونم از حسابم پول بردارم، اين يني چي؟ ماني نگاهي به ماشينهاي خيابان انداخت و سعي كرد عصبانيتش را نشان ندهد: -اين يني تا چهار ماه ديگه نمي توني از حسابت پولي بكشي بيرون بهاره با صداي بي جاني گفت: -واسه خونه چي كار كنم؟ امشبو چي كار كنم؟ كلا واسه زندگيم چي كار كنم ماني شانه هايش را بالا انداخت: -نمي دونم صداي بهاره رنگ التماس گرفت: -ماني من امشبو چي كار كنم؟ توروخدا يه فكري بكن به نظر مي رسيد حالا كه ديگر خبري از چهارده ميليون تومان نبود، آن همه شهامت بهاره دود شده و به هوا رفته بود. ماني نگاه عميقي به بهاره كرد، نگاهش از روي چهره ي پر از التماس بهاره گذشت و روي هيكل چاق و گوشت آلودش ثابت ماند. چه كار مي توانست بكند؟ او
خودش يك سرباز فراري بود، او خودش به طمع پولهاي بهاره به سراغش آمده بود.
اصلا اگر هم مي خواست، نمي توانست كمكش كند، مثلا بهاره را كجا مي برد؟ به خانه اش؟ پس جواب پدر و مادرش را چه مي داد؟ نكند بهاره انتظار داشت كه ماني به او چهارده ميليون تومان قرض دهد؟ ماني؟ پسرك
آه نداشت تا با ناله سودا كند. با اين فكر لبخند پت و پهني روي لبهاي ماني
نشست. بهاره با ديدن لبخند بي موقع ماني دلخور شد و با لحن تندي گفت: -مگه خرس داره جلوت مي رقصه كه مي خندي؟ دارم ازت سوال ميپرسما ماني نيم نگاهي به بهاره كرد و گفت: -اگه خرس نيستي پس چي هستي؟ و با چشم و ابرو به هيكل بهاره اشاره زد. بهاره دستانش را به كمرش زد و گفت: -به تو مربوط نيست من خرسم يا نه ماني
پوزخندي زد و چيزي نگفت. بهاره دوباره به ياد وضعيتش افتاد، الان كه وقت
جر و بحث كردن با ماني نبود. ماني تنها كسي بود كه مي توانست به او كمك
كند. او براي ادامه ي زندگي به جاي خواب نياز داشت، حداقل براي امشب به جاي
خواب نياز داشت، حداقل براي امشب... به خانه كه بر نمي گشت. محال بود دوباره به خانه برگردد. به خانه ي فاميلهايشان هم نمي رفت. مثلا به خانه ي خاله مستانه اش مي رفت؟ خاله؟ مگر ماهرخ مادرش بود تا مستانه خاله اش باشد؟ بهاره سعي كرد از در دوستي وارد شود. بايد هر طور كه بود ماني را راضي مي كرد تا براي محل خواب امشبش، فكري كند. -چيز، مي گم ماني گرسنه نيستي؟ ماني با شنيدن اين حرف كمي موشكافانه به بهاره نگاه كرد. دخترك مي خواست او را براي ناهار دعوت كند؟ ناهار در رستوران ديگر؟ شايد هم در فست فود خوب
بهتر بود از فرصت استفاده كند و ناهار مفت و مجاني را بخورد و بعد فلنگ را
ببند و از بهاره جدا شود. به هر حال از امروز بهاره يك دختر فراري محسوب
مي شد و ماني ديگر نمي توانست كاري به كارش داشته باشد. چهارده ميليون
توماني هم در كار نبود. پس ديگر ماني و بهاره كاري با يكديگر نداشتند. خوب هر دوستي عمر محدودي دارد و بالاخره يك روز به اتمام مي رسد. امروز هم عمر دوستي ماني و بهاره به پايان مي رسيد. البته بعد از خوردن ناهار.... .................. ماهرخ
به ساعت نگاه كرد. ساعت يازده و ده دقيقه ي صبح بود. يعني بهاره كجا بود؟
هم سن و سالهاي بهاره در اين ساعت در مدرسه پشت نيمكتهايشان نشسته بودند و
به صحبتهاي معلمشان گوش مي كردند، آنوقت بهاره آواره ي كوچه و خيابان شده
بود. دلش طاقت نياورد و به سمت تلفن رفت، مي خواست با دختركش تماس بگيرد... .............. بهزاد با ديدن قيافه ي آويزان بهاره لبخند زد. چه اتفاقي افتاده بود؟ خوب
حتما نتوانسته بود از حسابش پولي برداشت كند. نگاهي به قيافه ي درهم ماني
انداخت و با خودش فكر كرد كه اين پسرك ديگر چرا برزخ شده؟ با
دقت به هر دو پسر و دختر نوجوان چشم دوخت كه انگار با يكديگر جر و بحث مي
كردند. بهزاد سري تكان داد و با خودش فكر كرد كه چرا شاكري هنوز نرسيده،
يعني نتوانسته بود موتوري تهيه كند؟ نگاهش
دوباره روي بهاره و ماني ثابت ماند كه قدم زنان مسيري را در پيش گرفته
بودند و اينبار با خودش فكر كرد كه اگر همين حالا گشت ارشاد مي رسيد و هر
دو را دستگير مي كرد، تكليف چه بود؟ اينبار متوجه ي بهاره شد كه گوشي
موبايلش را روي گوشش گذاشت.... ................. صداي
زنگ موبايل باعث شد تا بهاره آنرا از جيبش بيرون بكشد. با نگاهي به شماره ي
روي صفحه، ابروانش بالا رفت. تماس از خانه ي پرويز و ماهرخ بود. دو دل بود
كه جواب بدهد يا ندهد. يعني فهميده بودند كه او از خانه فرار كرده؟ به
ياد چند لحظه ي پيش افتاد كه داخل بانك چطور در برابر ماني ضايع شده بود.
خشم همه ي وجودش را فرا گرفت، گوشي را روي گوشش گذاشت و با عصبانيت گفت: -بله؟ صداي گرفته ي ماهرخ را شنيد: -الو، مامان جان، بهاره جان، كجايي مادر؟ بهاره به تندي گفت: -تو مادر من نيستي، توهم زدي مي گي من مادرتم؟ دل ماهرخ شكست. با اين حال گفت: -باشه بهاره جان من مادرت نيستم، ولي بزرگت كردم، مگه نكردم؟ كجا رفتي آخه؟ كجايي تو؟ -من كجام؟ من الان صد كيلومتر از خونه دور شدم، تو يه ماشينم دارم ميرم ناكجا آباد ماهرخ وحشتزده شد، نكند بهاره واقعا از انزلي خارج شده باشد؟ پرويز به او قول داده بود. پرويز به او گفته بود كه بهاره را صحيح و سالم به خانه باز مي گرداند. پس حالا بهاره... صد كيلومتر خارج از انزلي؟ ماهرخ با بيچارگي جيغ كشيد: -بهاره
جان برگرد خونه، مامان جان من غلط كردم، بيا خونه، توروخدا بيا خونه، بيا
ديگه بهت نمي گم وزنتو كم كني، مادرم بيا خونه كجا داري ميري تو بهاره
با خوشحالي به ضجه زدنهاي ماهرخ گوش مي داد. ته دلش خنك شده بود. آنها به
او كلك زده بودند، چهارده ميليون تومان هيچ وقت از آن او نبود. او همين
حالا به آن پول نياز داشت. چهار ماه ديگر اين پول به چه دردش مي خورد؟ لبخند موذيانه اي روي لبهايش نشست، با نحقير گفت: -اونجا
ديوونه خونه است، من هيچ وقت به خونه بر نمي گردم، يادتونه ديشب بهتون
گفتم بايد ديگه منو تو خواب ببينين؟ امروز باورت شد كه هركاري دلم بخواد مي
تونم انجام بدم؟ حالا اگه مي توني پيدام كن، بهاره اين را گفت و بي توجه به ضجه هاي جگر سوز ماهرخ، گوشي را قطع كرد... بهاره به همراه
ماني وارد فست فود شد و پشت ميز نشست. نگاهي به دور و برش كرد. پشت يكي از
ميزها، چند دختر و پسر جوان نشسته بودند. بهاره نفس حبس شده اش را رها كرد.
خوب انگار مي توانست با خيال راحت پشت ميز بنشينند. اينجا ديگر خانواده اي
حضور نداشت. بهاره به ساعت روي ديوار، نگاه كرد. ساعت يازده و نيم بود. براي ناهار خوردن زود نبود؟ خوب
مي توانستند غذا سفارش بدهند. ده دقيقه هم حاضر شدن غذا، زمان مي برد.
بيست دقيقه به دوازده زمان مناسبي براي صرف غذا بود. بهاره رو به ماني كرد و
گفت: -خوب تو چي مي خوري؟ ماني
همانطور كه سرش پايين بود و به منوي در دستش نگاه مي كرد، چند بار سرش را
به معناي" الان ميگم" بالا و پايين كرد. چند لحظه ي بعد گارسون كنار ميز آن
دو ايستاد و با احترام پرسيد: -چي ميل دارين؟ .................... بهاره آب دهانش را قورت داد و با نگاه نگرانش به ماني چشم دوخت. ماني چه خوش اشتها بود، هر آنچه كه دلش خواست، سفارش داده بود. اصلا به اين فكر نكرد كه ممكن است بهاره پول زيادي نداشته باشد؟ ديگر
از آن چهارده ميليون خبري نبود. او سر جمع، صد هزار تومان پول داشت كه با
اين همه سفارش ريز و درشت ماني، بايد دور سي هزار تومانش را خط قرمز مي
كشيد، در آن صورت چطور مي خواست با هفتاد هزار تومان سر كند؟ بهاره باز هم آب دهانش را قورت داد و رو به ماني گفت: -تو جا داري همه ي اينا رو بخوري؟ ماني هر دو دستش را بالاي سرش برد و به بدنش كش و قوس داد: -آره
چرا جا نداشته باشم، تازه مگه چي سفارش دادم؟ پيتزا و ساندويچو پاستا و
زيتونو نوشابه، ماست موسير، از صبح دارم پا به پاي تو راه ميام، خوب گرسنه
ام ميشه بهاره
با خودش فكر كرد كه ماني ساعت ده صبح به او ملحق شده بود، بيست دقيقه هم
كه در بانك نشسته بودند، منظور ماني كدام راهپيمايي بود؟ ترجيح داد چيزي نگويد. او به كمك ماني نياز داشت. بايد دلش را به دست مي آورد. نبايد او را از خود مي راند: -آره راس مي گي، خسته شدي ماني
با نگاه عاقل اندر سفيه، به بهاره خيره شد. خودش متوجه ي تغيير رفتار
بهاره شده بود. حالا كه دخترك پولي نداشت، مي خواست به هر قيمتي كه شده او
را راضي نگه دارد. دخترك فراري احمق... او چه كاري مي توانست برايش انجام دهد؟ تازه
اگر بيش از اين پا به پاي او به اين سو و آن سو مي رفت، برايش گران تمام
مي شد. او هنوز يك سرباز فراري بود. نبايد دسته گل به آب مي داد. بهاره با
ديدن نگاه خيره ي ماني، لبخند زد. لبخندش رنگ التماس داشت. التماس اينكه
ماني تنهايش نگذارد. او
حالا دختركي بود كه فقط با صد هزارتومان، از خانه فرار كرده بود.
صدهزارتوماني كه همين حالا سي هزار تومان آن بابت خوش خوراكي ماني، به هدر
رفته بود. ................. ماني دستي به شكمش كشيد و گفت: -آخيش، چقدر خوردم، خيلي فاز داد بهاره با خوشحالي به ماني چشم دوخت و گفت: -نوش جونت، سير شدي؟ دخترك با خودش فكر مي كرد كه اگر ماني سير شده باشد، حتما او را همراهي خواهد كرد. ماني سري تكان داد و گفت:
-آره، تووووپ پسرك حتي از بهاره تشكر هم نكرد. بهاره با اميدواري گفت: -خوب حالا كجا بريم؟ ماني خميازه اي كشيد و گفت: -من كه ديگه بايد برم خونه، بابا اينا نگران مي شن بهاره شوكه شد. چند لحظه به درب ورودي فست فود چشم دوخت. هنوز چند قدم بيشتر از آن فاصله نگرفته بودند كه ماني حرف از رفتن مي زد. بهاره با ناباوري گفت: -داري مي ري؟ -آره ديگه برم، ناهار توپي بود، تو هم مراقب خودت باش بهاره كلافه پرسيد: -يني چي مراقب خودم باشم؟ هيچ معلومه چي مي گي؟ من الان چي كار كنم؟ همينجوري الكي الكي داري ميري؟ ماني اخم كرد: -الكيه؟ مثه اينكه من بابا مامان دارما، بايد برم خونه، اونا نگران من ميشن، علاف نيستم كه تو خيابونا پلاس شم قلب بهاره فشرده شد، او علاف خيابانها بود و خودش خبر نداشت؟ ملتمسانه گفت: -ماني اگه تو بري من چي كار كنم؟ من همه ي اميدم به توئه، من امشبو چي كار كنم؟ ماني دوباره خميازه كشيد: -اوووووه، حالا تا شب خيلي مونده، نگران نباش يه چيزي ميشه ديگه، خوب من برم بهاره دوباره با التماس گفت: -ماني توروخدا نرو، مگه تو ديشب نگفتي كمكم مي كني؟ ماني ابرويي بالا انداخت: -خوب اومدم ديگه، اومدم كمكت كنم نشد، ديدي كه نتونستي از حسابت پول برداري، تقصير من كه نبود بهاره بغض كرد: -مگه كمك فقط اينه كه واسم خونه پيدا كني؟ واقعا چطوري مي توني منو ول كني بري خونه پيش بابا مامانت؟ -اي بابا، مگه من گفتم از خونه بياي بيرون؟ خودت اومدي ديگه بهارده دستش را به كمرش زد: -آره من اومدم، خوب حالا كه چي؟ بايد كمكم كني ماني بي حوصله گفت: -نمي تونم كمكت كنم، كاري از دستم بر نمياد، تو هم برگرد برو خونه بهاره اخم كرد: -نميرم خونه، بميرم هم برنمي گردم خونه -خوب پس ديگه به من ربطي نداره، هر كاري دوست داري بكن، من رفتم و خواست از كنار بهاره رد شود كه بهاره با خشم آستين بلوز ماني را در دست گرفت و كشيد: -كجا داري ميري واسه خودت؟ من داشتم گل لگد نمي كردما -اي بابا، شنيدم چي گفتي، منم گفتم كاري از دستم بر نمياد، مي گم برو خونه تو هم مي گي نميرم، خوب ديگه من چي كار كنم؟ بهاره با عصبانيت گفت: -خوب اينو چرا از اول نگفتي؟ موندي ناهارتو كوفت كردي بعد گفتي؟ ماني اينبار كمرش را صاف كرد و گفت: -آره، خواستم ناهارمو بخورم بعد برم، از صبح علاف تو شدم، مگه كشكيه؟ بهاره چشمانش را درشت كرد: -الهي دروغگو بميره، تو از صبح درگيره مني؟ توئه خاك بر سر كه يه ساعته از خونه اومدي بيرون -خوب اومده باشم، من واسه مادر خودمم تا سر كوچه نميرم، فكر كردي چي؟ دختر شاه پريوني؟ يه دختر فراري كه بيشتر نيستي بهاره چانه اش لرزيد. ماني چقدر نامرد بود. به او گفته بود دختر فراري... با بغض گفت: -از تو كه بهترم سرباز فراري بدبخت ترسو ماني با تمسخر گفت: -سرباز فراري ام، ولي شب خونه ي خودم مي خوابم، مثه تو نيستم كه جاي خواب هم نداري، بدبخت زشت گامبو و لپهايش را باد كرد و به بهاره خيره شد. اشك دور چشم بهاره حلقه زد. ماني نامرد بي معرفت.... ماني پست فطرت..... فقط
مي خواست سي هزار تومان به او ضرر بزند. اصلا از كجا معلوم چشمش به دنبال
آن چهارده ميليون نبود. از وقتي كه فهميده بود كه او نمي تواند از حسابش
پولي برداشت كند، ماني از اين رو به آن رو شده بود. پسرك بد ذات.... مفت خور..... بهاره دهان باز كرد: -بدذات مفت خور چتر باز ماني قهقهه زد: -نه
بابا، فكر كردي با اين حرفت منو سوزوندي؟ بدبخت فراري رو نگاه كن توروخدا،
بيا برو گمشو بيچاره، بيا برو ببينم امشب كجا رو داري بخوابي، بايد تو
دستشويي بلوار انزلي بخوابي، خاك تو سرت ماني
اين را گفت و قهقهه زنان از كنار بهاره گذشت. اشك از چشم بهاره فرو چكيد.
از پشت سر به هيكل دراز و لاغر ماني خيره شد. سي هزار تومان پول بي زبان
بهاره، وارد شكم چرب و نرم ماني شد و حالا با بي قيدي بهاره را رها كرده
بود... ماني
چند قدم برداشت و دوباره به عقب چرخيد و به بهاره ي گريان نگاه كرد. با
ديدن قيافه ي ماتم زده ي بهاره، دوباره قهقهه زد و دستي به نشانه ي
خداحافظي براي بهاره تكان داد... اي ماني نامرد بد ذات مفت خور... بهزاد با دقت به
بهاره و ماني نگاه مي كرد كه گويا با يكديگر جر و بحث مي كردند. با دستش
صورتش را خاراند و همزمان با خودش فكر كرد كه شاكري كجا مانده كه هنوز
نرسيده؟ با صداي زنگ موبايلش به خودش آمد. پرويز پشت خط بود. -الو صداي هراسان پرويز را شنيد: -بهزاد، بهاره كجاست؟ بهزاد با بي حوصلگي جواب داد: -همين جا رو به روي منه -توروخدا راس مي گي؟ -آره بابا، چي شده مگه -مثه اينكه با مادرش صحبت كرده و گفته كه از انزلي رفته بيرون -نخير نرفته بيرون، همين جا رو به روي منه، تو هم با اين راهكارات پرويز، ببين چه بساطي براي ما علم كردي -بهزاد جان توروخدا حواست بهش باشه، منم همين دور و برا دارم مي چرخم با ماشينم، كاري چيزي بود بگو بيام بهزاد
با حرص گفت "باشه" و گوشي را قطع كرد. از صبح معطل اين دخترك سركش شده
بود. اينبار نگاهي به ماني كرد كه از بهاره جدا شد و مسيري را در پيش گرفت،
نگاهش روي بهاره ثابت ماند كه گريه مي كرد. ............. بهاره با چشماني گريان به دور شدن ماني نگاه مي كرد. ماني نامرد.... حالا تكليف بهاره چه بود؟ بايد چه كار مي كرد؟ بهاره سرش را پايين انداخت تا بتواند جلوي ريزش اشكهايش را بگيرد. احساس مي كرد در اين دنياي يزرگ تنهاي تنهاست. پاهايش گز گز كرد. دوست داشت حداقل براي يكي دو ساعت، دراز مي كشيد و استراحت مي كرد. حالا بايد كجا مي رفت؟ بهاره
با خودش فكر كرد كه بهتر بود وارد نمازخانه ي نزديكترين پارك شود و آنجا
براي يكي دو ساعت استراحت كند. چشمانش از زور خستگي در حال بسته شدن بود. مخصوصا حالا بعد از خوردن غذا... چه
غذايي هم خورده بود. غذا برايش كوفت شده بود. حالا كه ماني هم او را تنها
گذاشته بود، بايد فكري به حال خودش مي كرد. شايد بهتر بود به دنبال كار مي
گشت. خوب اين بهترين راه حل بود. اگر كاري براي خودش دست و پا مي كرد، بهتر مي توانست از عهده ي خرج و مخارجش برآيد. امابايد از كجا شروع مي كرد؟ شايد
بهتر بود كه اول به سمت نمازخانه مي رفت و استراحت مي كرد، بعد از آن بهتر
مي توانست تصميم گيري كند. بهاره اينبار كوله پشتي اش را دو طرفه روي دوشش
آويزان كرد و به راه افتاد. ............ پرويز
كلافه و عصبي درون ماشين نشسته بود و بي هدف در خيابانها مي چرخيد. وقتي
ماهرخ با صداي ترسيده اش به او گفته بود كه بهاره از انزلي بيرون رفته، سرش
گيج رفت. تا وقتي كه به بهزاد زنگ زد و مطمئن شد كه بهاره هنوز داخل انزلي
است، آرام و قرار نداشت. ديگر دلش طاقت نياورد. دوست داشت دخترك تپلي اش
را حتي براي يك لحظه هم شده ببيند. دوباره گوشي اش را از روي داشبورت
برداشت و با بهزاد تماس گرفت. بايد از بهزاد مي پرسيد كه او و بهاره دقيقا
كجا هستند... .............. بهاره
كيف پولش را باز كرد و به محتويات درونش خيره شد. دو اسكناش پونصد توماني و
سه اسكناس دو هزارتوماني و يك اسكناس هزار توماني تمام محتويات كيفش را
تشكيل مي داد. خدا الهي ماني را بكشد. سي هزار تومان به او ضرر زد و دست
آخر او را با نامردي رها كرد و رفت. بهاره
با ديدن عابر بانكي كه چند نفر مقابل آن ايستاده بودند، راهش را به سمت آن
كج كرد. بايد دست كم ده هزار تومان از حسابش برون مي كشيد. بهاره سلانه
سلانه به سمت عابر بانك رفت و پشت سر دختركي هم سن و سال خودش ايستاد. ......... بهزاد با ناراحتي گفت: -شاكري تو كجايي؟ رفتي موتور بسازي؟ يا موتور بگيري بياي؟ صداي خندان شاكري درون گوشي پيچيد: -جناب سروان اينقدر حرص نخورين بهزاد نفسش را با حرص بيرون فرستاد: -شاكري بازيت گرفته؟ من اينجا بايد چهارچشمي حواسم به اين دختر باشه، ازت خواستم يه موتور بگيريا، ببين چقدر منو معطل كردي -جناب سروان خودتونو كنترل كنين بهزاد دندانهايش را روي هم ساييد: -شاكري بازي در نيار، مگه من هم سن تو ام كه داري سر به سر من مي ذاري؟ الان كجايي؟ -اگه سرتونو بچرخونين منو مي بينين بهزاد
اخم كرد و بلافاصله سرش را به عقب چرخاند. با ديدن قيافه ي خندان شاكري كه
چند متر آنطرف تر روي موتور نشسته بود و برايش سر تكان مي داد، اخمهايش از
هم باز شد. پسرك مسخره را ببين... جانش را به لبش رسانده بود تا يك موتور به دستش برساند.... ................ بهاره
با هر دو دستش به كوله پشتي اش چسبيده بود و منتظر بود تا نوبتش شود. با
بي قيدي به دخترك نوجواني كه جلوتر از او ايستاده بود، خيره شد. دخترك
اونيفرم مدرسه به تن داشت و كوله پشتي اش را يك وري روي دوشش انداخته بود و
مدام سرفه مي كرد. بهاره نگاهي به زني كه همراه دخترك بود، انداخت. به نظر
مي رسيد مادرش باشد. صداي دخترك را شنيد: -مامان مي ذاري من از عابر بانك پول بردارم زن با بد اخمي جواب داد: -نخير لازم نكرده، دخترك سرفه كرد: -مامان بزار ديگه، من تا حالا از عابر بانك پول برنداشتم، توروخدا زن جوابش را نداد. دخترك دوباره اصرار كرد: -مامان همش يه بار، توروخدا و دوباره سرفه كرد. اينبار زن عصباني شد و گفت: -لازم
نكرده پول برداري، به خاطر تو از كارو زندگيم زدم اومدم ببرمت دكتر، اون
باباي گور به گور شده ات مي مرد تورو ببره؟ پس تو واسه چي با اون زندگي مي
كني؟ خودش مگه مسئوليت تورو قبول نكرده؟ پس چرا دكتر بردن تو بايد روي دوش
من باشه؟ يه باره ميومدي با خودم زندگي مي كردي ديگه، بهاره با ابروان بالا رفته به زن خيره شد. به خاطر همچين مسئله ي احمقانه اي بود كه با دخترش اينقدر خشن صحبت مي كرد؟ خوب بايد او را به دكتر مي برد ديگر مگر دخترش نبود؟ ديگر اين همه غرغر كردن براي چه بود؟ به
ياد ماهرخ افتاد كه وقتي خودش مريض مي شد هميشه شب تا صبح بالاي تختش مي
نشست و از او پرستاري مي كرد. ماهرخ مادر واقعي او نبود... اما
به نظر مي رسيد كه اين زن مادر واقعي دخترك باشد. نگاه بهاره روي صورت بغ
كرده ي دخترك كه هنوز سرفه مي كرد، ثابت ماند. دلش به حالش سوخت. اينبار
به مادر دخترك خيره شد كه با بد اخلاقي مقابل عابر بانك ايستاد. بهاره
دوباره به صورت بر افروخته ي دخترك نگاه كرد كه با حسرت به مادرش خيره شده
بود. باز هم پشت سر هم سرفه كرد. چند دقيقه ي بعد زن از مقابل عابر بانك به
سمت دخترش برگشت و گفت: -بريم ببينم، از كارم زدم اومدم دنبالت، اينجور موقع ها يادت مياد من مادرتم، بهاره
به سرعت خودش را از مقابل آن دو كنار كشيد و از پشت سر به هر دو نفرشان
خيره شد. چه مادر بد اخلاقي بود. چقدر با دخترش وحشتناك صحبت مي كرد. دخترش
هر كاري هم كه كرده بود، بچه ي او بود، مريض بود، هنوز هم مي توانست صداي
سرفه هايش را بشنود، اين چه رفتار بدي بود كه با دخترش داشت؟ ماهرخ اصلا اينطور نبود، ماهرخ خيلي مهربان بود. بهاره ناگهان تكان خورد. او گفته بود ماهرخ مهربان است؟ نه... ماهرخ ... ماهرخ... خوب ماهرخ به نسبت اين زن قابل تحمل تر بود فقط همين.... بهاره
چند بار اين جمله را در ذهنش تكرار كرد. مي خواست براي هميشه ملكه ي ذهنش
شود. لبهايش را روي هم فشار داد و به سمت عابر بانك رفت.... ..............
بهاره به ده هزار تومان در دستش نگاه كرد و آه كشيد. ده هزار تومان به چه دردش مي خورد؟ هشت هزار تومان هم كه از قبل داشت، روي هم مي شد هجده هزار تومان. با اين پول مي توانست چه كار كند؟ همانطور متفكر و مغموم قدم بر مي داشت. چند لحظه ي بعد سرش را بلند كرد و ناگهان نفسش بند آمد. چشمش افتاد به ماشين خودشان، ماشين خودشان كه نه... ماشين پرويز... چشمش افتاد به ماشين پرويز كه پشت ترافيك ماشينها، متوقف شده بود. نگاه بهاره وحشتزده شد. يعني پرويز او را ديده بود؟ خودش
هم نفهميد چطور عقب گرد كرد و به سمت يكي از كوچه ها دويد. اگر پرويز او
را مي ديد فاتحه اش خوانده بود. مجبور مي شد دوباره به خانه برگردد. بهاره
نفس نفس زنان وارد كوچه شد، با آن كوله پشتي سنگينش نمي توانست خوب بدود.
فقط دعا مي كرد پرويز او را نديده باشد. براي يك لحظه سرش را به عقب چرخاند
و به پشت سرش نگاه كرد. بر خلاف انتظارش پرويز به دنبالش نيامد. پس يعني
او را نديده بود. بهاره كنار ديوار ايستاد و كوله اش را از روي دوشش پايين
كشيد و روي زمين گذاشت. كمرش را خم كرد تا نفسي تازه كند. چقدر ترسيده بود.
خوب مهم اين بود كه پرويز او را نديده بود... ....................... پرويز
به آرامي پشت سر ترافيكي از ماشينها حركت مي كرد. چشمش افتاد به دخترك
تپلش كه در مقابل عابر بانك ايستاده بود و پولهايش را مي شمرد. با ديدنش
نفسش را از سر آسودگي رها كرد. دختركش سالم بود، در همين شهر بود، جايي نرفته بود. دختركش فقط سركش بود، همين... ولي سالم بود، روي هر دوپايش راه مي رفت، زنده بود و نفس مي كشيد. پرويز با ديدن بهاره اشك دور چشمش حلقه زد. با خودش فكر كرد كه دخترش زنده باشد، ايرادي نداشت اگر سركش بود، واقعا ايرادي نداشت.... ناگهان
متوجه ي بهاره شد كه سرش را بالا آورد و ماشين پرويز را شناخت. سمند
آلبالويي خيلي توي چشم بود. معلوم بود كه بهاره اين ماشين را بين صدها
ماشين هم تشخيص خواهد داد. پرويز بلافاصله چشمش را از بهاره گرفت و به سمت
ديگر نگاه كرد. از گوشه ي چشم حواسش به بهاره بود كه با ديدن ماشين،
بلافاصله چرخيد و با تمام سرعت دويد. لبخند تلخي روي لبهاي پرويز نشست.
بهاره با ديدن او ترسيده بود. دلش نمي خواست او را ببيند. او و ماهرخ اينقدر در حق بهاره بدي كرده بودند؟ پرويز آه كشيد و گوشي اش را از روي داشبورت برداشت و با بهزاد تماس گرفت. ..................... بهاره
كمرش را صاف كرد. نفسش بالا آمده بود. باز هم در دلش به زيركي خودش آفرين
گفت. آنقدر تيزبين بود كه بلافاصله ماشين پرويز را شناسايي كرد و بعد از آن
با حداكثر سرعت دويد تا پرويز او را نبيند. بهاره كوله پشتي اش را از روي
زمين برداشت و آنرا روي دوشش آويزان كرد و دوباره به راه افتاد. ................... بهزاد رو به شاكري كرد: -ته
اين كوچه مي خوره به خيابون......، احتمالا اين دختر دوباره از اين مسير
برنمي گرده، الان پرويز زنگ زد گفت بهاره اونو ديده، ترسيده رفته توي اين
كوچه، اين موتورو روشن كن بريم سر اون خيابون بمونيم تا پيداش بشه.... شاكري با نيش تا بناگوش در رفته گفت: -چشم، جناب سروان بهزاد اخم كرد: -شاكري چرا مي خندي؟ -موضوع هيجان انگيز شده بهزاد با همه ي تلاشش نتوانست جلوي لبخند زدنش را بگيرد، با لبخند گفت: -بريم ................. بهاره
وارد پارك شد. با احتياط به دور و برش نگاه كرد. هنوز خاطره ي چند ساعت
پيش از ذهنش پاك نشده بود. همان پاركي كه مرد جواني مزاحمش شده بود و با
وقاحت روي نيمكتش نشست. هر چند حالا وارد پارك ديگري شده بود، ولي احتياط
شرط عقل بود. با دقت دور تا دور پارك را از نظر گذراند. زن و مرد جواني روي
يكي از نيمكتها نشسته بودند. چند نيمكت آنطرفتر زن چادري نشسته بود و به
دو كودك خردسالي كه در مقابلش بازي مي كردند، نگاه مي كرد. بهاره به ساعتش
نگاه كرد، ساعت دوازده و نيم ظهر بود. با چشم به دنبال نمازخانه گشت و بعد
از يافتن آن با خوشحالي به سمت آن قدم برداشت. .................... بهاره
خم شد و كفشهايش را از پا خارج كرد و آنها را در دست گرفت و وارد نمازخانه
شد. دو زن مسن روي زمين نشسته بودند و تسبيح مي زدند. هردو با ديدن بهاره
سر بلند كردند و با تعجب به او چشم دوختند. بهاره بي توجه به آن دو به گوشه
ي نماز خانه رفت و كوله پشتي اش را از دوشش پايين آورد و كفشهايش را روي
آن گذاشت. خودش هم كنار كوله پشتي اش نشست و تازه بعد از اينكه نشست، درد
شديدي در كمرش احساس كرد. آنقدر پياده روي كرده بود كه حس مي كرد هر لحظه
ممكن است كمرش بشكند. چهره ي بهاره از درد در هم شد. به ديوار نمازخانه
تكيه زد. نگاهش براي چند لحظه روي صورت متعجب دو زن ميانسال كه هنوز به او
نگاه مي كردند، ثابت ماند. شنل مشكي حاج خانم نورش را از روي شانه هايش
برداشت و روي سينه اش كشيد. سرش را به ديوار تكيه زد و چشمانش را بست.... هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه بهاره ي كوچك از شدت خستگي به خواب رفت........ تكانهاي دستي باعث شد تا بهاره وحشت زده از خواب بپرد. چند دقيقه از زماني كه خوابيده بود، مي گذشت؟ چند
بار چشمانش را باز و بسته كرد تا چهره ي مخاطبش را تشخيص دهد. چشمش افتاد
به زن ميانسالي كه چادرش را به كمر بسته بود و تكانش مي داد. آنقدر محكم
تكانش مي داد كه سرش به دوران افتاده بود. بهاره كم كم هشيار شد. با بد
اخمي گفت: -چيه خانم؟ خواب بودما، شونه ام شكست زن ميانسال كه فهميد بهاره بيدار شده، از تكان دادنش دست كشيد و گفت: -پاشو مادر، پاشو برو دنبال كارت، اينجا كه جاي خواب نيست بهاره با لحن تندي گفت: -به تو چه ربطي داره، مگه اينجا خونه ي توئه؟ زن ميانسال با حيرت گفت: -چه بي ادبي تو دختر، پاشو ببينم، اينجا خونه ي من نيست ولي من سرايدارش كه هستم، پاشو مي خوام درو قفل كنم اينبار بهاره به حيرت افتاد، اينجا نماز خانه بود يا مدرسه؟ -در چيو قفل كني؟ مگه اينجا نمازخونه ي پارك نيست؟ واسه چي قفلش كني؟ مي خوام بخوابم، كاري به كارت ندارم كه زن
ميانسال با دقت بيشتري به بهاره نگاه كرد. نگاهش روي كوله پشتي كوهنوردي
بهاره ثابت ماند. شايد اين دخترك از خانه فرار كرده بود. اينبار با اخم
جواب داد: -اينجا
ساعتي باز ميشه، يه ساعت واسه نماز صبح، يه ساعت واسه نماز ظه رمان يك شبانه روز(6) رمان يك شبانه روز(6) |
| مشاهده ادامه مطلب رمان يك شبانه روز(6) |
|
تاريخ:
۳۰ اسفند ۱۳۹۱
ساعت:
۰۸:۱۰:۴۴
ارسال و مشاهده نظرات (0)
موضوع:
نويسنده:
|
 |
|
 |
رمان يك شبانه روز(5) بهزاد و شاكري پشت يكي از كوچه ها كمين كرده بودند و به بهاره و سپهر نگاه مي كردند. شاكري لبخندي زد و به آرامي گفت: -چقدر تپله، كوله پشتيشو هم كه يه طرفه انداخته، يه وري شده، از خونه فرار كرده جناب سروان؟ بهزاد با اخم سر تكان داد. -كاملا مشخصه از خونه فرار كرده، با اون كوله پشتي كوهنوردي، لباسايي هم كه پوشيده خيلي ناجوره، گشت ارشاد نگيرتش بهزاد با نگاهش بهاره را از نظر گذراند كه به همراه سپهر، جلوي در خانه ايستاد و رو به شاكري گفت: -الان
مهمتر از گشت ارشاد اين پسره ي يالقوزه كه معلوم نيست به چه نيت مي خواد
اين بهاره رو ببره توي خونه، به دختر چهارده پونزده ساله كه خونه اجاره نمي
دن، شاكري وقتي رفت داخل خونه، مي دويي ميري از توي خونه مي كشونيش بيرون،
يه ذره هم مي ترسونيش، دختره ي نادون واسه خودش با پسره پاشده رفته توي
خونه ي خالي، نمي گه ممكنه تله باشه، دام باشه، همين دخترها هستن كه به
هزار جور كار خلاف هم كشيده ميشن، خدا بگم پرويزو چي كارش كنه، با اين
راهكار دادنش -جناب سروان حرص نخورين... بهزاد با ديدن بهاره كه وارد خانه شد، به ميان حرف شاكري پريد و گفت: -شاكري دختره رفت توي خونه، بدو سپهر هم قدم به درون خانه گذاشت و در را پشت سرش بست. بهزاد با عجله گفت: -بدو شاكري، بدو برو بهاره رو بكش بيرون، سر جدت زود باش شاكري منتظر شنيدن بقيه ي صحبتهاي بهزاد نشد، با عجله به سمت خانه دويد. .................... بهاره با خوشحالي به در و ديوار سفيد خانه چشم دوخت، چه خانه ي بزرگ و شيكي، از
امشب خودش در اينجا ساكن مي شد. از خانه ي پرويز و ماهرخ هم زيباتر و
دلبازتر بود. سپهر هم به دنبال بهاره وارد خانه شد و در را پشت سرش بست.
بهاره بي توجه به بسته شدن در، به سمت يكي از اطاقها رفت. سپهر دستش را روي
قفسه ي سينه اش گذاشت و نفس عميق كشيد. با صداي بلند گفت: -خوب اينم از خونه، خوشت اومد؟ بهاره با خوشحالي گفت: -آره، خيلي خوبه، پژواك
صداي بهاره در خانه ي خالي پيچيد. سپهر به دنبال بهاره وارد اطاق شد و با
ديدن بهاره ديگر نتوانست خودش را كنترل كند و به سرعت به سمت بهاره رفت.
دقيقا پشت سرش قرار گرفت و همين كه خواست دستانش را براي در آغوش كشيدن
بهاره به دورش حلقه بزند، صداي زنگ در به گوشش رسيد. سپهر جا خورد. يعني چه كسي بود؟ چند
لحظه ي بعد صداي بي امان كوبيده شدن در خانه هم بلند شد. بهاره چرخيد و با
ديدن سپهر كه دقيقا پشت سرش ايستاده بود، يكه خورد و گفت: -تو چرا پشت سر من واستادي؟ سپهر كه با شنيدن صداي در، دست و پايش را گم كرده بود گفت: -اومدم خونه رو بهت نشون بدم ديگه باز هم صداي در زدن به گوش رسيد. بهاره با بي خيالي گفت: -منتظر كسي بودي؟ -ن..نه، نه -خوب حالا چرا درو وا نمي كني؟ سپهر آب دهانش را قورت داد و چرخيد و به سمت در خانه رفت. بهاره بي توجه به دستپاچگي سپهر دوباره با خوشحالي به در و ديوار خانه چشم دوخت. ................. سپهر
در چند قدمي در خانه ايستاد. تصميم نداشت در خانه را باز كند، هر كس كه
بود بعد از چند دقيقه مي رفت. اينجا يك خانه ي خالي از سكنه بود، كسي هم
نمي دانست كه يك دختر و پسر نوجوان وارد خانه شده اند. همانوطور ساكت پشت
در ايستاده بود. صداي ضربه هاي در شديد تر شده بود. صداي بهاره بلند شد: -درو باز كن ديگه، خودشو كشت هر كي كه بود سپهر چند قدم از در فاصله گرفت: -سييييييييس بهاره اخم كرد و به سمت در خروجي رفت و رو به سپهر كه دستش را روي بيني اش گذاشته بود، گفت: -چرا سيس؟ چي شده مگه؟ درو باز كن، شايد صاب خونه باشه قبل از اينكه سپهر چيزي بگويد صداي شاكري از پشت در بلند شد: -درو باز كنين، من ديدمتون، هر دوتاتونو ديدم، باز كن درو تا نشكستمش با شنيدن اين حرف قلب سپهر در سينه فرو ريخت، يعني چه كسي بود؟ كسي آنها را تعقيب كرده بود؟ بهاره با تعجب گفت: -اين كيه داره اينجوري داد و هوار مي كنه؟ درو باز كن ديگه سپهر با رنگ پريده گفت: -الان خودش ميره دوباره صداي كوبيده شدن در خانه بلند شد. شاكري فرياد زد: -درو ميشكنما، باز كن مي گم، بهاره اخمش عميق شد: -اين كيه مي خواد در خونه ي منو بشكنه، برو كنار ببينم، تو چرا اينجوري اينجا موندي؟ بهاره بعد از گفتن اين حرف به سمت در حركت كرد. سپهر راهش را سد كرد: -نه، ولش كن بزار بره، شر درست ميشه ها -چي؟ شر درست ميشه؟ واسه چي؟ شاكري فرياد زد: -هوي پسر تو مگه شاگرد اون بنگاه سر خيابون نيستي؟ برم اونجا پيش صاب كارت پدرتو در بيارم؟ سپهر به لكنت افتاده بود. اين مرد كه بود كه توانسته بود او را شناسايي كند؟ انگار همه ي نقشه هايش نقش بر آب شده بود. با التماس به بهاره خيره شد. بهاره دستش را به كمرش زد و گفت: -چرا درو باز نمي كني؟ مگه چي كار كردي كه اينقدر ترسيدي؟ اصلا برو اونور ببينم و با يك حركت سپهر را پس زد و با قدمهاي سنگين به سمت در خانه رفت و با عصبانيت در خانه را گشود. چشمش
افتاد به مرد جوان حدودا سي ساله اي كه با صورت اصلاح شده و چشمان خشمگين
در مقابلش ايستاده بود. شلوار و پيراهن مردانه به تن داشت و يكي از دستانش
را به كمر زده بود. بهاره با ديدن مرد جوان اخم كرد و با عصبانيت گفت: -در خونه مو شكستي، چيه؟ چرا اينجوري در مي زني؟ شاكري با شنيدن اين حرف يكي از ابروانش را بالا برد. در خانه اش؟ نچايي دخترك.... -مي گم چيه؟ چرا اينجوري در مي زني؟ دخترك ورپريده را نگاه كن، اين هم عوض تشكرش بود؟ شاكري هم اخم كرد: -بيا بيرون بهاره نگاه تحقير آميزي به شاكري كرد و گفت: -نميام، اينجا خونمه، اصلا تو كي هستي؟ شاكري
به ياد جمله ي جناب سروان افتاد كه گفته بود بهاره را بترساند. دستش را
داخل جيب شلوارش كرد و كيف پولش را بيرون كشيد و همانطور كه آن را باز مي
كرد، جواب داد: -من كيم؟ من پليسم با شنيدن اين حرف، بهاره سكته كردشاكري كارت شناسايي اش را از جيبش بيرون كشيد و مقابل چشمان بهاره نگه داشت و گفت: -حالا متوجه شدي من كي ام؟ بهاره با چشماني از حدقه در آمده به شاكري نگاه كرد. نكند اين پليس بد اخلاق متوجه مي شد كه او از خانه فرار كرده و او را دستگير مي كرد؟ اي واي.... بعد او را دوباره به خانه باز مي گرداند.... بهاره با درماندگي به شاكري چشم دوخت و گفت: -ببخشيد شاكري اخم كرد: -حالا مياي ازين خونه بيرون يا نه؟ بهاره با عجله از خانه خارج شد و كمي آن طرف تر از درب خانه ايستاد. شاكري نگاهي به در باز خانه كرد و رو به بهاره پرسيد: -اون يكي كو؟ اون پسره كو؟ سرش را كمي جلو برد و از بين دولنگه ي در سرك كشيد و با صداي بلندي گفت: -بيا بيرون ببينم، مگه با تو نيستم؟ سپهر با شنيدن صداي شاكري ترسيد و با ترس و لرز خودش را تا پشت در خانه كشاند. شاكري با ديدن سپهر اخم كرد و گفت: -بيا بيرون، واسه چي قائم شدي؟ سپهر همانطور كه پاهايش را روي زمين مي كشيد و به در خانه نزديك مي شد، گفت: -بخدا من اومده بودم خونه رو به اين خانم نشون بدم، ايشون مشتري هستن، دنبال خونه اجاره اي هستن، اصلا از خودشون بپرسين شاكري همانطور كه كيف پولش را داخل جيب شلوارش مي گذاشت، جواب سپهر را داد: -از كي تا حالا به دخترهاي اين سني خونه اجاره مي دن؟ قانون جديده يا از دلت درآوردي؟ صاب كارت مي دونه؟ يا برم بهش بگم؟ سپهر هنوز بين دو لنگه ي در مانده بود و با وحشت به شاكري نگاه مي كرد. شاكري صدايش اوج گرفت: -هان؟ چي شد؟ چرا جواب نمي دي؟ حالا حقته ببرمت كلانتري يا نه؟ صداي وحشتزده ي سپهر بلند شد: -كلانتري چرا ؟ توروخدا كوتاه بياين.... بهاره
با فاصله از شاكري ايستاده بود و جر و بحثش با سپهر را تماشا مي كرد. قلبش
تند تند مي تپيد. به شدت نگران بود كه اين پليس اخمو متوجه شود كه او از
خانه فرار كرده است. يك لحظه فكري از ذهنش گذشت، بهتر بود تا اين پليس جوان
حواسش پي جر و بحث با سپهر بود، از آنجا فرار كند. بهاره همانطور كه رويش
به سمت شاكري و سپهر بود، عقب عقب حركت كرد. بند كوله پشتي اش را محكم در
دستش مي فشرد. صداي فرياد شاكري بلند شد: -حرف نزن، تو اگه كاري نكردي پس چرا اينقدر ترسيدي؟ تا حالا به چند تا از مشتريهاي كم سنو سالت خونه اجاره دادي كه اين دوميش باشه؟ بهاره
باز هم عقب عقب رفت. آنقدر عقب عقب حركت كرد كه صداي شاكري و سپهر ديگر به
وضوح شنيده نمي شد. بهاره احساس كرد كه حالا فقط فرار كردن است. يكباره
چرخيد و با تمام قوا دويد. فقط مي خواست از كوچه خارج شود و به خيابان اصلي
برسد. بهاره دويد و دويد و دويد... ................. ماهرخ
خسته از جر و بحث وحشتناكي كه با مستانه انجام داده بود، بي حال وسط هال
نشسته بود و هق هق مي كرد. به ياد حرفهايش افتاد. بغض دو ساله اش سر باز
كرده و هر آنچه را كه روي دلش سنگيني مي كرد، بيرون ريخته بود. احتمالا
مستانه با شنيدن حرفهاي ماهرخ شرمنده شده بود. فقط سكوت كرده بود و در سكوت
به فرياد هاي آميخته به توهين خواهرش گوش داده بود... و حالا ماهرخ دل شكسته وسط هال نشسته بود و زار مي زد و بهاره را صدا مي كرد... صداي زنگ موبايلش باعث شد كه ماهرخ به سرعت از روي زمين بلند شود، شايد بهاره بود، شايد دختركش بود... با ديدن شماره ي پرويز سريع دكمه ي سبز رنگ را فشار داد و ناله زد: -پرويز، دخترم كجاست؟ ................... بهزاد از دور به بهاره نگاه مي كرد كه با ترس از خانه بيرون آمد و چند قدم آنطرف تر ايستاد. نفسش را پر صدا بيرون فرستاد. اگر بلايي بر سر بهاره مي آمد، او بايد چه كار مي كرد؟ سرش را به نشانه ي تاسف تكان داد و متوجه ي پسرك شد كه بين چهارجوب در ايستاده بود و با شاكري صحبت مي كرد. پسرك بي فكر شيطان صفت.... مي خواست چه بلايي بر سر بهاره بياورد؟ حيف
كه مدركي بر عليه اش نداشت و گرنه همانجا بازداشتش مي كرد تا ديگر هوس سو
استفاده از دختران مردم، به مغز نداشته اش خطور نكند. بهزاد اينبار چشمانش
را ريز كرد و متوجه ي بهاره شد كه عقب عقب حركت مي كرد. بهزاد لبخند محوي
زد. دخترك مي خواست از مقابل چشمان شاكري فرار كند، حتما شاكري متوجه ي
بهاره شده بود، اما به روي خودش نياورده بود. بهزاد با لبخندي كه كم كم پر
رنگ مي شد به بهاره چشم دوخت كه همچنان عقب عقب مي رفت و در يك لحظه چرخيد و
با سرعت دويد. بهزاد دهانش به خنده باز شد، سريع كنج ديوار پناه گرفت. چند
لحظه ي بعد، بهاره از مقابل كوچه گذشت. بهزاد تكيه اش را از ديوار جدا كرد
و به انتهاي كوچه سرك كشيد، بهاره ي تپل همچنان مي دويد... ......... بهاره
كنار خيابان ايستاد و نفس نفس زد. دستش را به درخت كنار پياده رو تكيه داد
و كمرش را خم كرد. كوله پشتي اش از روي شانه هايش يك ور شد و روي زمين
افتاد. چشمانش دو دو مي زد. چقدر خوش شانس بود كه توانسته بود از دست آن
پليس بد اخلاق فرار كند. اگر او را دستگير مي كرد، آنوقت .... نه، بهتر بود ديگر به آن مسئله فكر نكند، فعلا كه آن پليس دستگيرش نكرده بود. او زرنگتر از اين حرفها بود. همانطور
كه نفس نفس مي زد، كمرش را صاف كرد. برايش مهم نبود كه عابران پياده با
تعجب براندازش مي كنند. يك لحظه به عقب چرخيد تا ببيند آيا كسي تعقيبش مي
كند يا نه؟ كسي را نديد. اينبار لبخند زد و گوشي اش را از جيبش بيرون كشيد. بايد با ماني تماس مي گرفت، تا بفهمد كجاست. انگار
تنها راه خانه دار شدنش، حضور ماني بود. بايد با ماني وارد بنگاه مي شد.
ماني بهتر مي توانست با مردان پير و جوان سر و كله بزند. بهاره شماره ي
ماني را گرفت و گوشي را روي گوشش گذاشت.... بهاره به سمت
يكي از كوچه پس كوچه ها قدم برداشت. ماني به او گفته بود كه داخل آن كوچه
منتظر اوست. بهاره به نفس نفس افتاد. گرسنگي هم به او فشار آورده بود. دلش
مي خواست ساندويچ زبان مي خورد. حتي همين حالا كه ساعت نزديك ده صبح بود.
بهاره با همين افكار لذيذ و خوشمزه، وارد كوچه شد و چشمش افتاد به ماني كه
دقيقا چند قدم آن طرف تر منتظرش ايستاده بود. بهاره با ديدن ماني خوشحال
شد، اما سعي كرد خوشحالي اش را نشان ندهد. ماني سه، چهار ساعت او را علاف
خيابانها كرده بود. بهاره با قدمهاي سريع به نزديك ماني رسيد و با قيافه ي جدي گفت: -سلام و
با اخم به ماني نگاه كرد. به پسر باريك و بلندي كه هيچ چيز قابل توجه اي
نداشت. نه زيبا بود و نه خوش تيپ، اما بهاره به او علاقه مند شده بود. ماني لبخند گل و گشادي زد: -سلام خانم خانمها، خوبي؟ -نخير خوب نيستم -چرا خانم من؟ -من
خانم تو نيستما بهت بگم، واسه چي از صبح منو سر كار گذاشتي؟ مي دوني من تو
همين سه چهار ساعته با چه كسايي سر و كله زدم؟ خوبه به اميد تو از خونه
نزدم بيرون، وگرنه كلام پس معركه بود ماني با چرب زباني گفت: -خودم قربون كلاهت ميشما، اخم نكن ديگه، حالا كه من اينجام بهاره پشت چشمي نازك كرد: -اون موقع كه تو بنگاه ها بودمو همه مسخره ام مي كردن، تو كجا بودي؟ با شنيدن اين حرف، ماني دچار اضطراب شد، نكند بهاره پولهايش را به باد داده باشد؟ او براي آن چهارده ميليون نقشه ها كشيد بود.... با نگراني پرسيد: -چي شد؟ بالاخره خونه پيدا كردي؟ بهاره با اخم گفت: -نخير،
تو هر بنگاهي كه رفتم همه يا مسخره ام كردن يا اينكه گفتن خونه نداريم،
فقط يه پسره منو برد بهم يه خونه نشون بده، خونه اش خيلي بزرگ و شيك بود،
ولي سر بزنگاه پليس رسيد، من از دستش فرار كردم با شنيدن اين حرف، ماني نگران شد و گفت: -پليس چرا؟ بهاره شانه هايش را بالا انداخت و گفت: -نمي
دونم، يه دفه واسه خودش اومد در خونه رو كوبيدو هر چي دلش خواست به من و
اون پسره گفت، اينا رو ولش كن، تو بايد كمكم كني يه خونه پيدا كنم ماني لبخند زد: -باشه من كمكت مي كنم -آخ جون راس مي گي ماني؟ پس بيا بريم تو بنگاها بچرخيم، هر كي منو ديد يه جوري منو پيچوند، حالا شايد تورو ديدن بهمون خونه نشون دادن ماني به ميان حرف بهاره پريد: -نه نه، بنگاه به درد نمي خوره، من خودم برات يه خونه پيدا مي كنم بهاره به ماني زل زذ: -از كجا؟ -ميسپرم به دوستام برات يه خونه پيدا كنن، حالا فردا پس فردا پيدا ميشه بهاره با ناراحتي گفت: -تا فردا پس فردا پيدا ميشه يني چي؟ من امشبو كجا بخوابم؟ بايد همين امروز خونه پيدا كنيم، الكي هم بهونه نيار، بيا بريم تو بنگاه ماني
دلش نمي خواست به دنبال بهاره راه بيوفتد و از اين بنگاه به آن بنگاه
آواره شود. خودش بهتر از هر كسي مي دانست كه به دختري هم سن و سال بهاره،
به خصوص وقتي كه پسر جواني هم كه هيچ نسبتي با او نداشت، همراهش باشد، روي
خوش نشان نخواهند داد. اما شايد بهتر بود براي جلب توجه بهاره، حتي شده به
عنوان يك سياه بازي، در يكي دو بنگاه با او همراه شود. آن چهارده ميليون كه
از آن او مي شد ديگر بهاره برايش معنايي پيدا نمي كرد. ماني با كمي مكث جواب داد: -خوب حالا كه اول صبحه، تازه ساعت دهه، مي خواي بريم يه چيزي بخوريم؟ من صبونه هم نخوردم، تو گرسنه ات نيست؟ و همزمان با خودش فكر كرد كه بهتر است وقت كشي كند، در نهايت مي خواست به يكي دو بنگاه سرك بكشد ديگر... بهاره با خوشحالي جواب داد: -چرا من خيلي گشنمه، بيا بريم فست فود يه چيزي بخوريم ماني با تعجب گفت: -فست فود چيه؟ ساعت ده صبه، چجوري دهنت باز ميشه ساندويچ بخوري؟ بيا بريم يكي از اين مغازه ها يه نيمرويي، املتي چيزي بخوريم بهاره با قيافه ي آويزاني گفت: -يني بريم توي قهوه خونه؟ من نميام، اونجا فقط مردا ميرن ماني با پر رويي گفت: -خوب تو همون بيرون بمون تا من يه چيزي بخورم، خيلي گشنمه بهاره پايش را به زمين كوبيد: -يني چي؟ من بيرون باشم تو غذا بخوري؟ مگه من آدم نيستم؟ و به حالت قهر رويش را چرخاند. ماني با لحن دلجويانه اي گفت: -باشه، هر چي تو بگي، چي كار كنيم؟ كجا بريم؟ بهاره فكري به سرش زد: -بريم بستني بخوريم ماني ديگر نمي دانست چه بگويد. بستني آن هم در اين هواي سرد؟ اما بايد قبول مي كرد، اگر اين بار هم مخالفت مي كرد، بهاره را به همراه چهارده ميليون از دست مي داد... بهاره كه نه.. فقط آن چهارده ميليون... ماني به ناچار سري تكان داد: -باشه، بريم...فقط.... بهاره نگاهش كرد: -فقط چي؟ -تو حساب كنيا، من پول ندارم حساب كنم بهاره با غرور سر تكان داد: -مهمون خودمي، بريم دو پسر و دختر نوجوان به راه افتادند. ........... بهاره به سردر بستني فروشي چشم دوخت: بستني خانوادگي شهر باران از
پشت شيشه ي يخچال، چشمش به انواع بستني هاي رنگ و وارنگ افتاد و ته دلش
ضعف رفت. در دلش نقشه مي كشيد كه كدام طعم را انتخاب كند. نگاهي به ماني
كرد كه با قيافه ي آويزان به بستني ها نگاه مي كرد. و ماني با خودش فكر مي
كرد كه با شكم خالي مجبور بود بستني بخورد. براي آن چهارده ميليون مجبور
بود، از خود گذشتگي كند. ماني سري تكان داد و پشت سر بهاره وارد مغازه شد. بهاره با خوشحالي پشت يكي از ميزها نشست و رو به ماني گفت: -بيا بشين رو به روم، الان گارسون مياد سفارشامونو مي گيره ماني
هم به تبعيت از بهاره پشت ميز نشست. بهاره فرصت كرد و به اطرافش نگاه كرد.
اكثر ميزها خالي بود و پشت دو، سه ميز، خانواده نشسته بودند. بهاره سرش را
خم كرد و به منوي روي ميز چشم دوخت. چند لحظه ي بعد با صداي زمخت مردي،
سرش را بالا كرد: -خانم بهاره نگاهش به مرد ميانسالي افتاد كه لباس فرم مغازه را به تن كرده بود و رو به او گفت: -امممم....من بستني شاهتوت مي خوا... -خانم شما نمي تونين اينجا بشينين بهاره با بهت به مرد ميانسال خيره شد. براي چه نمي توانست اينجا بنشيند؟ -چرا نمي تونم؟ من مشتري ام، اومدم بستني بخورم -دختر
جون اينجا لژ خونوادگيه، همه اينجا خانواده هستن، اعتراض مي كنن، شما هم
با اين پوشش، استغفرلله، بيا دختر جون، بيا بستني رو بهت بدم، ولي بايد
بيرون از اينجا بخوري به ماني اشاره زد: -شما هم همينجور آقا، بفرماييد پسر جون بهت بهاره تبديل به خشم شد. مردك خيلي محترمانه او را از مغازه بيرون انداخته بود، فرق او با آن مردك بي ادب حليم فروش چه بود؟ بهاره با عصبانيت گفت: -ما با خونواده ها چي كار داريم؟ مي خوايم بستني بخوريم ديگه، يني چي؟ مرد ميانسال بي حوصله جواب داد: -پاشو
بابا جان، بستني رو بيرون از اينجا هم مي تونين بخورين، من كه نگفتم بستني
نمي دم، گفتم اينجا نمي تونين بشينين، پاشو دخترجون، آقا شما هم پاشين بهاره بغض كرد... بهاره ي كوچك دل نازك بغض كرد، او فقط مي خواست بستني بخورد، بستني شاهتوت و موز و توت فرنگي شايد يك آب ميوه هم مي خريد، اما بيشتر از اين نبود، او نمي خواست مزاحم كسي شود، براي چه از پنج صبح تا حالا مدام تحقير و توهين مي شنيد؟ براي چه؟ماني به سرعت از پشت ميز بلند شد و رو به بهاره گفت: -بريم، پاشو به
نظر مي رسيد كه ماني به خاطر ترس از سرباز فراري بودن، اصلا دلش نمي خواست
شر به پا كند. بهاره با بغض به ماني نگاه كرد و با صداي خش داري گفت: -ولي من بستني مي خوام ماني نيم نگاهي به مرد ميانسال كرد كه همچنان بالاي سر بهاره ايستاده بود و رو به بهاره گفت: -آقا گفتش كه بستني مي توني بخري، فقط اينجا نمي توني بشيني، پاشو ديگه بهاره
با ميلي از پشت ميز بلند شد و كوله پشتي سنگينش را به دوش كشيد. نگاهش روي
چهره هاي چند خانواده اي كه پشت ميزهاي مجاور نشسته بودند، چرخيد. با
كنجكاوي بر اندازش مي كردند. انگار متوجه شده بودند كه صاحب مغازه هر دو
نفر را محترمانه بيرون كرده است. بهاره با بغضي كه هنوز در گلويش جا خوش
كرده بود، به سمت در مغازه رفت. حتي منتظر نشد تا به همراه ماني از مغازه
بيرون بيايد. بستني هاي رنگ و وارنگ به او چشمك مي زدند. بهاره با ديدنشان
ته دلش غنج نرفت. طعم تلخ حقارت وراي هر شيريني بود، سوزنده بود، همانطور كه دل بهاره ي كوچك را سوزانده بود، دلش را كنده بود. بهاره با عجله از مغازه خارج شد. .................... بهزاد
آن سوي خيابان پشت درختي ايستاده بود و به پسر لاغر اندام و قد بلندي
نگاه مي كرد كه پا به پاي بهاره قدم بر مي داشت. بهزاد ابروهايش را در هم
كشيد. اين پسرك دراز ديگر كه بود؟ نكند دوست پسر بهاره باشد؟ به به به.... گل بود و به سبزه نيز آراسته شد... شاكري مسير نگاه بهزاد را دنبال كرد و چشمش روي ماني و بهاره ثابت ماند. صداي خنده ي شاكري به هوا برخاست: -واي جناب سروان فيل و فنجون بهزاد
نگاه پر معني به شاكري كرد و با اين نگاه شاكري خنده اش را فرو خورد.
بهزاد با خودش فكر كرد كه البته كه حق با شاكري است. پسرك دراز در برابر
بهاره، خيلي نحيف و لاغر بود... صداي شاكري افكار بهزاد را به عقب راند: -جناب سروان چه دستوري مي فرمايين؟ اون پسر قبلي رو كه ولش كرديم رفت، بريم اين يكي رو دستگير كنيم؟ بهزاد رو به شاكري كرد: -پسر
تو چرا همش به فكر دستگير كردني؟ من بايد صد بار به تو بگم جريان چيه؟ كسي
قرار نيست دستگير بشه، ما فقط هواي اين بچه رو داريم همين شاكري سري تكان داد و گفت: -شوخي كردم جناب سروان، ولي آخه اين چه كاريه؟ تو اين شهر هزار تا اتفاق ممكنه واسه اين بچه بيوفته، كي اين راه حلو پيشنهاد كرد؟ بهزاد سري تكان داد و گفت: -باباي اين بچه و رو به شاكري گفت: -تو برو به كارات برس، نياز به كمك داشتم خبرت مي كنم شاكري لبخند زد: -داري
دكم مي كني جناب سروان؟ بزارين منم با شما باشم، قضيه واسم جالب شده، مي
خوام ببينم اين دختر چقدر مقاومت مي كنه؟ شما مي گي تا شب بر مي گرده خونه؟ بهزاد با نگاهش هيكل بهاره را كه باز هم يك وري شده بود، زير نظر گرفت و با صداي مصمم گفت: -بر مي گرده، بريم هر دو مرد جوان به دنبال بهاره و ماني به راه افتادند... .................... شاكري
با چشماني متعجب، به بهاره نگاه مي كرد كه با بغض از بستني فروشي بيرون
آمده بود. هنوز چند دقيقه از رفتنش به داخل بستني فروشي نمي گذشت. يعني چه اتفاقي افتاده بود؟
رو به بهزاد كرد: -چي شد؟ چرا اينجوري اومد بيرون؟ و اينبار نگاهش روي ماني چرخيد كه با عجله بيرون پريد و به دنبال بهاره دويد. بهزاد جواب داد: -احتمالا
صاحب مغازه انداختشون بيرون، اين بستني فروشي مال خونواده هاست، اين دو تا
هم كه يه پا عقل كلن، پاشدن رفتن تو مغازه، ميشه همين ديگه بهزاد و شاكري سري به نشانه ي تاسف تكان دادند و به دنبال بهاره و ماني به راه افتادند... ................ ماني نفس زنان خودش را به بهاره رساند: -واستا ديگه، اي بابا، كجا داري مي ري واسه خودت؟ بهاره چيزي نگفت. مي ترسيد بغضش بشكند. نمي خواست به همين زودي پيش خودش اعتراف كند كه نبايد از خانه فرار مي كرد. صداي ماني دوباره بلند شد: -اي بابا، حالا چي شد مگه، لا اقل بستني ها رو مي خريدي، من خيلي گرسنمه بهاره با عصبانيت به ماني نگاه كرد و گفت: -مرده منو تو رو از مغازه اش انداخت بيرون، تو مي گي بايد بستنيها رو مي خريدم؟ -خوب، خوب بريم يه جاي ديگه بستني بخوريم، من دارم از گشنگي مي ميرم بهاره با حرص گفت: -به جاي اين كه به من دلداري بدي به فكر شكمتي؟ الان ميرم از سوپري برات آب ميوه مي گيرم، غش نكني يهو ماني شوخي اش گل كرد: -خانم شما از چربيهاي ذخيره شده ات استفاده مي كني گرسنه ات نميشه، من كه جون ندارم، پوست و استخونم بهاره نزديك بود جيغ بكشد، مگر او شتر بود؟ -مگه من شترم ماني؟ ماني سريع حرفش را اصلاح كرد: -نه بابا اين چه حرفيه، منظورم اين بود كه تو قوي تري، مثه من لاغر مردني نيستي بهاره كمي خيره خيره به ماني نگاه كرد و با بد اخمي وارد اولين سوپر ماركت شد. ............... بهاره
سرش را به عقب خم كرد و قوطي راني را بالاي دهانش نگه داشت تا تكه هاي هلو
از ته قوطي به حلقش سرازير شود. حتي از آخرين تكه ي هلو هم نگذشت. بهاره
كمرش را صاف كرد و رو به ماني گفت: -خيل خوب، كيك و راني هم كه خوردي، حالا بريم دنبال خونه بگرديم ماني قوطي اش را داخل جوي آب پرت كرد و گفت: -آخه تو چه عجله اي داري؟ گفتم خونه پيدا مي كنم ديگه -من تا همين امشب خونه مي خوام، اگه نمي توني پيدا كني بگو، منو الكي اميدوار نكن ماني كمي اين پا و آن پا كرد و گفت: -خيل خوب، چه نازك نارنجي هم شده، باشه بابا، بريم و همزمان نقشه اي را كه در ذهنش كشيده بود، مرور مي كرد.... چند قدم مانده بود تا به بنگاه برسند كه ماني رو به بهاره كرد: -خوب بگو ببينم، تو الان پول نقد همراهته؟ -آره، سي تومن تو كيفمه، تو عابر بانكم هم فكر كنم شصت هفتاد تومن داشته باشم، -نه اون چهارده ميليونو مي گم، الان باهاته؟ -نه اون تو بانكه بايد برم از حسابم بكشم بيرون ماني آه كشيد. نه... پول همراه بهاره نبود، او مي خواست به بهانه ي رفتن به بنگاه، پول را از بهاره بگيرد و بعد دو دره اش كند. بهاره از ماني چه نشانه و آدرسي داشت؟ به جز يك شماره ي همراه ايرانسل؟ خوب آنرا هم تعويض مي كرد. اصلا يك دختر فراري كه دستش به جايي بند نبود، يك دختر فراري كه از ترس فراري بودن، پيش پليس هم نمي رفت... بهتر بود همين حالا به بهانه ي رفتن به بنگاه، پولها را از چنگ اين تپل بد اخلاق بيرون مي كشيد. ماني به اين افكار شيطاني اش لبخند زد و رو به بهاره گفت: -ببين
ما الان تو هر بنگاهي بريم، ممكنه اونا به ما روي خوش نشون ندن، اما اگه
سر كيسه رو شل كنيم مي تونيم تا يكي دو ساعت ديگه واست يه خونه اجاره كنيم بهاره گيج و منگ پرسيد: -يني چي؟ -يني بريم از توي بانك چهارده ميليونو بكشيم بيرون، شايد به بنگاهي مثلا دويست سيصد تومن بديم تا ديگه اينقدر گير سه پيچ ندهو خلاص و رو به بهاره چشمك زد. چشمان بهاره برق زد. پ چه راه حل خوبي.... &l رمان يك شبانه روز(5) رمان يك شبانه روز(5) |
| مشاهده ادامه مطلب رمان يك شبانه روز(5) |
|
تاريخ:
۳۰ اسفند ۱۳۹۱
ساعت:
۰۸:۱۰:۴۴
ارسال و مشاهده نظرات (0)
موضوع:
نويسنده:
|
 |
|
 |
"ازنگاهم بخوان" خميازه اي كشيدم كه شيلا شاكي شد... -خوب تو كه خوابت مياد برو بخواب..... لبخندي زدم گفتم: -اره...خيلي خستم.....بهتره برم بخوابم..تو خوابت نمياد؟ شيلا هم دستاش رو بالاي سرش كشيد و گفت: -چرا..خيلي..ولي منتظر بودم تو بگي خندم گرفت..گفتم: -ديوونه...منم منتظر بودم تو بگي شيلا هم خنديد و گفت: -چه مسخره هايي هستيم ما ديگه...خودمونو بي جهت زجر داديم..... اين تعارفا رو ديگه نداريم..خوبه؟ خنديدم و گفتم: -عاليه شيلا از روي مبل بلند شد و نگاهي به سيروس و بهنام كه غرق فوتبال بودن كرد پوزخندي زد و گفت: -اوف...اگه تا فردا صبحم فوتبال داشته باشه اين مردا ميشينن ميبينن...من موندم چي بهشون ميرسه منم خنديدم و گفتم: -واقعا....جديا چرا مردا اينجورين؟ سيروس برگشت نگاهي به ما كرد و گفت: -برين..برين بخوابين نمي خواد فكرتونو مشغول اين مسائلي كه توي دركتون نمي گنجه بكنين.. شيلا اخمي كرد و گفت: -اينو باش..حواست به فوتباله يا ما؟ بعد با لحني كه نشون ميداد پر از لجه گفت: -شما مردا رو خدا ميشناسه...گوششون همه جا هست..بريم ساقي..بريم بخوابيم كه بهتر از اينجا ايستادنو نگاه كردن به اين چيزاي خارج از دركمونه بعد عمدا خنده بلندي كرد و گفت: -واقعا درك دنياي كودكانه كار سختيه..... لبخندي زدم و با شيلا به طرف اتاقامون رفتيم.....نفس عميقي كشيدمو گفتم: -جاي ازاده و پژمان خالي شيلا هم مثل من نفسي كشيد و گفت: واقعا....حيف شد ..خيلي دلشون مي خواست بيان ولي مثل اين كه پژمان خيلي كار داشته..گفتن اگه كاراشون تمام شد ميان لبخندي زدم و گفتم: انشاالله كه بيان شيلا هم انشااللهي گفت و با گفتن شب بخير از هم جدا شديم وارد اتاق شدم...انقدر خسته بودم كه خدا مي دونه..سريع به سمت كمدي كه لباسامون رو توش چيده بودم رفتم....لباسامو زير و رو كردم تا بالاخره لباس خوابي رو كه مد نظرم بود پيدا كردم....اين لباسم از بقيه لباس خوابام پوشيده تر بود...يه تاپ و شلوار بلند بود..تاپه استيناي كوتاه فرفري داشت....رنگشون سفيد بود با گلاي صورتي ريز توش..سريع لباسمو عوض كردم موهامم يه طرفه شل بافتم و خزيدم توي تخت...واي كه چه تخت نرم و راحتي بود...كيف كردم ..ولي طولي نكشيد كه استرس همه وجودمو پر كرد...ياد بهنام افتادم...اونم بايد توي همين اتاق مي خوابيد ولي كجا؟..توي دلم يه جوري شد....كاناپه رو كه بهروز اشغال كرده بود...اتاق هيچ فرشي هم نداشت كه بشه روش خوابيد...مي موند تخت......مطمئنا روي تخت مي خوابيد...تصميم گرفتم وقتي اومد اگرم بيدار بودم خودمو به خواب بزنم تا خودش تصميم بگيره كجا بخوابه ...مطمئن بودم بهم ازاري نمي رسونه.....توي خونه خودمون كه تنها بوديم كاري نكرد..اينجا با حضور شيلا و سيروس ديگه محال بود بخواد كاري كنه..نفس عميقي كشيدم و چشمام رو بستم تا بخوابم.....نمي دونم چقدر گذشته بود كه صداي چرخيدن دستگيره در رو شنيدم..از لاي چشمام بهنامو ديدم كه اروم وارد اتاق شد و مردد ايستاد...نگاهش روي من زوم شده بود...كمي اين پا و اون پا كرد ولي بعد به طرف كمد رفت و لباسي از توش در اورد.....دستش رو ديدم كه به سمت شلوارش رفت..سريع چشمامو روي هم فشار دادم تا چيزي نبينم..كمي گذشت..صداي پاشو شنيدم كه به تخت نزديك شد...... مكثي كرد..نفس عميقي كشيد بعد پتو رو بالا برد و اروم روي تخت خوابيد...استرسم انقدر زياد شده بود كه فراموش كرده بودم نفس بكشم.....براي يه لحظه داشتم خفه مي شدم.....نفس صدا داري كشيدم كه مطمئنن بهنامو متوجه بيدار بودنم كردم.....انتظار داشتم بهنام چيزي بگه ولي در كمال تعجب ديدم بهنام حركتي كرد و چيزي نگفت..اروم چشمامو باز كردم..بهنام پشتشو بهم كرده بود و راحت خوابيده بود..از اين كارش لذت بردم.....با اين كارش بهم ثابت كرد كه برام ارزش قائله و بهم احترام ميذاره...مطمئنن هيچ مردي نيست كه كنار زني كه همسرش هم هست بخوابه و اينطور بتونه خودش رو كنترل كنه و كاري باهاش نداشته باشه...لبخندي زدم و مصمم شدم تا هر چه زودتر دلش رو به دست بيارم....منم چرخيدم و پشتم رو بهش كردم. و اينبار با خيال راحت خوابم برد...... ***** با صداي بهروز چشمام رو باز كردم..هميشه همينطور بود..تا كوچكترين صدايي ازش بلند مي شد من از خواب مي پريدم.......تا چشمام رو باز كردم نگاهم به صورت بهنام افتاد كه با فاصله چند سانتي از صورت من توي خواب بود......اول ترسيدم ولي كمي كه گذشت همه چيز يادم اومد...لبخندي زدم ...اين اولين بار بود كه حس همسر بهنام بودن اومد توي وجودم...از اين كه صبحا با ديدن چهره بهنام روزمو شروع كنم خوشم اومد...بدنم رو كش و قوسي دادم.....نو توي تخت نشستم..الان بهنامو كامل مي ديدم.....پتو از روش كنار رفته بود و بالاتنه برهنش پيدا بود...يه حس خاصي بهم دست داد..اولين بار بود كه از بدن برهنه يه مرد بدم نيومد...هميشه از ديدن مرداي برهنه حالم بد مي شد..ولي الان بدم كه نيومده بود هيچ....!!!!از فكر خودم خجالت كشيدم...سرم رو چرخوندم تا بهنامو نبينم....نگاهي به ساعت كردم ساعت 8 صبح بود...اروم از تخت اومدم بيرون و رفتم سراغ بهروز ..تازه داشت از خواب بيدار مي شد.......لباسام رو برداشتم و رفتم طرف حمامي كه توي اتاق بود و لباسام رو عوض كردم...موهامو شونه زدم و بالا ي سرم بستم....صداي بهروز داشت بلند مي شد..دويدم طرفش ..بايد عجله مي كردم تا مانع بيدار شدن بهنام بشم..بهروزو بغل گرفتم ..وسايلش رو برداشتم واز اتاق خارج شدم......
يكساعتي از بيداري من و بهروز مي گذشت..توي اين مدت سعي كرده بودم با بهروز جوري بازي كنم كه سر و صدا بقيه رو اذيت نكنه......اولين نفري كه بيدار شد شيلا بود....با چشماي پف كرده در حالي كه بازوشو مي خاروند از اتاق اومد بيرون...نگاهي به ما كرد و گفت: -سلام صبح بخير لبخندي بهش زدم و گفتم: صبح تو هم بخير... داشت به سمت دستشويي مي رفت برگشت نگاهي بهم كرد و گفت: كسي نيست؟ لبخندي زدم و گفتم: -نه راحت باش خوابه سري تكون داد و رفت ....وقتي از دستشويي بيرون اومد قيافش كلي تغيير كرده بود...پف چشماش خيلي كمتر شده بود.....خنده اي كردم و گفتم: -شيلا تو بايد هميشه تا سيروس خوابه بيدار شي بري دست و صورتت رو بشوري خنديد و گفت: -پس فكر كردي حالا واسه چي بيدار شدم؟ متوجه شدم خودش همه چيزو مي دونه.......خندم بيشتر شد...اومد بهروزو كه مشغول بازي بود محكم بغل كرد و بوسيد... -عزيز خاله..الهي دورت بگردم عسلم....لپتو بخورم؟ و يه گاز كوچولو از لپ بهروز گرفت.....انقدر با بهروز بازي كرد و بلند بلند خنديدن كه سر و كله سيروس و بهنامم پيدا شد...سيروس با غر غر گفت: -شيلا..چه خبرته..فقط صداي تو ميادا شيلا نگاهي به سيروس كرد و گفت: -ميدوني ساعت چنده؟...ما رو اوردي اينجا كه بخوابي؟ سيروس سري تكون داد و چيزي نگفت..بهنام سلام صبح بخير بلندي به جمع گفت و رفت طرف بهروز...حالا نوبت بهنام و بهروز بود كه خونه رو بذارن روي سرشون..منم با لذت غرق تماشاي بازي بهنام و بهروز شدم...صداي شيلا رو شنيدم كه گفت: سيروس صبحانه قراره چي بخوريم؟ سيروس سريع گفت: -واي اصلا يادم نبود..الان ميرم خريد...شيلا زحمت بكش هر جي لازمه رو ليست كن تا من اماده بشم بهنام بلند شد ايستادو گفت: -من ميرم...تو نمي خواد بپوشي ولي سيروس بي توجه به بهنام رفت توي اتاق و بلند گفت: -چه فرقي داره؟يه بارم تو مي خري..خوبه؟ بهنام ديگه چيزي نگفت..توپي رو كه مال بهروز بود داد دستش و خودش هم اومد و روي مبل يه نفره اي كه كنار من بود نشست..... برگشتم نگاهي بهش كردم و لبخند زدم..انگار كه با ديدن لبخند من جرات پيدا كرده باشه گفت: -اينجا راحتي؟ -اره..خوبه سري تكون داد..مشخص بود دوست داره صحبت كنه ولي چيزي براي گفتن نداره.....نگاهش كردم..چشماش قرمز قرمز بود..گفتم: -چرا چشمات اينقدر قرمزه؟....مگه خوب نخوابيدي؟ لبخندي زد و گفت: -نه با تعجب گفتم: -واقعا؟چرا؟ نگاهي عجيب بهم كرد ..نگاهي كه پر از حرفاي ناگفتني بود....اهي كشيد و گفت: -نمي دونم.فكر كنم جام عوض شد خوابم نبرد....ولي در عوض تو كه حسابي غرق خواب بودي خجالت زده سرم رو پايين انداختم..ادامه داد: -ميدوننستي خواب خرگوشي ميري؟ لبخندي زدم و گفتم: -اره..مريم دختر عموم هميشه بهم مي گفت..بعضي اوقات خواب بودم ولي اون فكر مي كرده بيدارم و باهام حرف ميزده ولي بعد متوجه ميشده خوابم بهنام سريع گفت: -اتفاقا منم اولش كه چشماتو ديدم همين فكرو كردم ولي بعدش جملش رو ادامه نداد...نگاهش كردم و گفتم: -خوب؟ سرش رو تكون داد و گفت: -هيچي ديگه فهميدم خوابي....غير ممكن بود تو اينهمه به من خيره بشي... جملش رو تمام كرد و سرش رو به سمت بهروز چرخوند..از بحث بينمون خوشم اومده بود...با اين حرفاش فهميدم تا صبح داشته منو نگاه مي كرده ....لبخند شيطنت اميزي زدم و گفتم: -مطمئني خواب بودم؟ برگشت نگاهي بهم كرد.....مشخص بود از حرفام گيج شده...يه ابروشو بالا انداخت و گفت: -نمي خواي بگي كه بيدار بودي؟ خونسرد گفتم: -تو چي فكر مي كني؟ با ترديد گفت: -خوب اگه بيدار بودي....پس.... ولي يكدفعه ادامه حرفش رو خورد....چشماش نشون مي داد داره يه چيزي رو مخفي مي كنه اينبار من با تعجب نگاهش كردم.. و گفتم: -پس چي؟ از گيجي من متوجه همه چيز شد...نفسي كشيد كه معلوم بود از سر اسودگيه....لبخندي زد و گفت: -پس چرا چشمات قرمز نيست؟اگه راستشو مي گي تا صبح بايد بيدار بوده باشي.... فهميدم اين حرفو الكي زد.....با ترديد نگاهش كردم ولي چيزي نگفتم....از روي مبل بلند شد و باز مشغول بازي با بهروز شد.....ولي من....مطمئن بودم چيزي رو ازم مخفي كرده..هزار فكر و خيال به سرم زد...تصميم گرفتم امشب بيدار بمونم و خودم رو به خواب بزنم...شايد مي فهميدم موضوع چيه!!!!
*****صبحانه رو خورديم و اماده شديم تا با هم بريم كنار دريا.....فاصله ويلا تا دريا خيلي زياد نبود....اولين باري بود از وقتي اومده بوديم اينجا ميرفتم كنار دريا......هر چقدر به دريا نزديكتر ميشديم من خجالت زده تر از پوشش زنا...واقعا افتضاح بود..نگاهي به شيلا كردم ببينم اونم مثل منه ولي ديدم نه اون بي خيال مشغول نگاه كردن و لذت بردن از مناظره... بالاخره يه جايي رو انتخاب كرديم و نشستيم......با اين كه از جوي كه وجود داشت خجالت مي كشيدم ولي از اينم ناراحت بودم كه حالا بهنام داره اين زنا رو ميبينه و....هر از گاهي نگاهش مي كردم تا عكس العملش رو ببينم ولي اون بي توجه به اطرافش با سيروس گرم صحبت بودن....با خودم كنار اومدم و سعي كردم اينقدر حساسيت نشون ندم و از همه چيز لذت ببرم....بهروز دوست داشت بره اب بازي....دستش رو گرفتم و با هم به طرف اب رفتيم.....انقدر با ذوق وشوق اب بازي مي كرد و توي اب دست مي زد كه دوست داشتم بخورمش.....حواسم به كل از اطرافم پرت شده بود و مشغول بهروز بودم.....كمي كه گذشت يادم به بقيه افتاد..به جايي كه وسايلمون بودن نگاهي انداختم ..كسي نبود..تعجب كردم..نگاهم رو اطراف چرخوندم ..از شيلا و سيروس خبري نبود ولي بهنام كمي اونطرف تر از ما داشت با دو تا دختر صحبت مي كرد....دخترا فوق العاده افتضاح لباس پوشيده بودن..مايو هاي دو تيكه اي تنشون بود كه ميشه گفت بود و نبودشون فرقي نداشت...دخترا داشتن مي خنديدن و بهنام با يه لبخند نيم بند داشت نمي دونم چي بهشون مي گفت كه يكدفعه ديدم برگشت طرف من و با انگشت اشارش منو نشون دخترا داد....دخترا نگاهي به من كردن و با خنده چيزي گفتن...خون خونمو مي خورد..مشخص بود از اون دختراي فاسد و جلفن...سريع بهروزو بغل كردم و به طرف بهنام رفتم..با اخم نگاهي به بهنام كردم و گفتم: -انگار داره بهت خيلي خوش مي گذره..نه؟ بهنام اخم ظريفي كرد و گفت: -منظورت چيه؟ تا اومدم چيزي بگم دخترا نمي دونم چي به بهنام گفتن كه بهنام اخمي كرد و در حالي كه دستش رو دور شونه من حلقه مي كرد با زبون خودشون چيزي بهشون گفت....كه باعث شد بالاخره دخترا برن....با وجود اين كه از ظاهر امر مي شد فهميد دخترا اومده بودن سراغ بهنام و بهنام بهشون بي محلي كرده بود ولي نمي دونم چرا كلافه بودم و از دست بهنام عصبي شده بودم..با حرص به سمت زير اندازمون رفتم و روش نشستم..و با اخم به بهنام نگاهي انداختم...بهنام با يه لبخند زيبا به سمتم امد.....نگاه خيرشو بهم دوخته بود..نگاهش كردم و گفتم: -خوشحالم كه اينقدر داره بهت خوش مي گذره همچنان با لبخند بهم خيره بود و چيزي نمي گفت..با حرص گفتم: -چيه..تا حالا نديده بوديم؟ لبخندش پر رنگ تر شد و گفت: -چرا ..ديده بودمت...ولي اينجوري اولين باره در حالي كه لبامو جمع كرده بودم با لحني عصبي گفتم: -مثلا چه جوري؟ خنديد و گفت: -يه چيزي رو الان تازه فهميدم.... نگاهي سوالي بهش كردم كه ادامه داد: -وقتي حسودي مي كني خيلي ناز ميشي اين حرف رو زد...ابروهاشو بالا برد..دستاشو توي جيب شلوارش كرد و اروم اروم از ما دور شد...پشت به ما و خيره به دريا كنار اب ايستاد.....لبخندي روي لبام نشست..باد با موهاي لخت و پر پشتش بازي مي كرد و من محو تماشاش از زمان و مكان غافل شدم......
انقدر خسته بودم كه ديگه توان ايستادن نداشتم....ساعت 5 بعد از ظهر بود..بقيه خواب بودن ولي من انقدر كار داشتم كه نمي تونستم بخوابم...لباساي بهروزو تازه شسته بودم......دوست نداشتم توي ماشين لباسشويي كه براي همه است لباساشو بشورم واسه همين مجبور شدم با دست بشورمشون ..لباساشو انقدر چنگ انداخته بودم كه دستام درد گرفته بود واقعا داشتن ميني واشر يه نعمتي بود كه من حالا اينو مي فهميدم.....اروم به سمت اتاق خواب رفتم و در رو باز كردم..بهنام و بهروز غرق خواب بودن...خميازه اي كشيدم و روي تخت دراز كشيدم...بهنام به سمتي كه من بودم خوابده بود..با ديدنش توي اين فاصله در حالي كه تي خواب معصوم هم شده بود دلم ضعف رفت....دوست داشتم دستم رو توي موهاش بكنم ولي جرات اين كارو نداشتم...يه چيزي درونم دائم وسوسم مي كرد يكبار و براي يه لحظه موهاشو لمس كنم...اروم دستم رو به سمت موهاش بردم . ولي توي فاصله يك سانتي از سرش دستم متوقف شد...لرزش دستمو به وضوح مي ديدم ولي انقدر حس دست زدن و لمس موهاش توي وجودم قوي شده بود كه بي توجه به اخطاراي عقلانيم دست توي موهاي نرم و لطيفش بردم......براي يه لحظه حس كردم چشماش تكون خورد...ترسيدم.....نفسم توي سينم حبس شده بود و دستم روي موهاش خشك شده بود...نمي تونستم تكون بخورم...خيره شدم بهش تا ببينم بيدار يا نه ...هيچ حركتي نمي كرد....كم كم مطمئن شدم خوابه...حتما از تماس دستم با موهاش براي يه لحظه توي خواب تكون خورده بود...نفس عميقي كشيدم و اروم اروم دستم رو از توي موهاش در اوردم....لبخندي زدم و نگاهم رو ازش گرفتم...پتو رو كشيدم روم و توي تخت جاجا شدم تا راحت تر بخوابم....رو به سمتي كه بهنام خوابيده بود چرخيدم و نگاهي بهش كردم كه در كمال تعجب با چشماي خندونش رو برو شدم..داشتم از ترس سكته مي كردم..انچنان ترسيده بودم كه فكر كنم خدا رحم كرد سكته رو نزدم...زبونم از ترس قفل شده بود ..لباي خندونشو باز كرد و گفت: -نظرت چي بود؟ چيزي نگفتم...يعني نمي تونستم چزي بگم..همين موضوعم بيشتر باعث تفريحش شده بود چون با لبخندي گل و گشاد و ابروهايي بالا رفته گفت: -خوشت اومد...مگه نه؟ بعد قيافه حق به جانبي گرفت و گفت: -پس ديشب بيدار بودي اره؟ا..چه طور تونستي به روي خودت نياري؟ نگاهم رو بهش دوختم از اين حرفش سر در نمي اوردم..منظورش چي بود؟..خودش بدون اين كه بدونه جواب سوالم رو داد: -حالا با هم برابر شديم...مو هاي تو كه عالي بودن....نرم و لطيف مثل..مثل.... و نگاهش رو به لبام دوخت..تازه متوجه اتفاقات ديشب شدم..پس ديشب.....اوف چرا من چيزي متوجه نشدم؟...خستگي راه باعث شده بود بيهوش بشم و بهنام هم...اي كه چقدر سوئ استفاده گرن اين مردا..داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه ياد چند دقيقه پيش خودم افتادم...از كار خودم حرصم گرفت..معلوم مي شد ما زنا هم ..اره.....توي فكر بودم كه حركت دست بهنام توي موهام منو به خودم اورد...اروم اروم موهامو نوازش مي كرد..چيزي نگفتم..داشتم از كارش لذت مي بردم..چشماي خمارشو به چشمام دوخت و اروم اروم بهم نزديك و نزديكتر شد....در حالي كه دستش توي موهام بود لباش رو روي لبهام گذاشت....يه گرماي دلپذير بدنم رو فرا گرفت...دوست داشتم باهاش همراهي كنم ولي نمي شد....يه چيزي توي اعماق مغزم مانع مي شد..دستامو مشت كردم ..الان به مرز انفجار رسيده بودم..در حالي كه غرق لذت بودم ولي يه ترس عميق داشت به حس لذتم غلبه مي كرد...نفسم داشت بند مي اومد...احساس كردم بدنم خيس عرق شده..دستاي مشت شدم رو بالا اوردم تا بهنامو كه حالا چسبيده بهم خوابيده بود از خودم دور كنم كه موبايل بهنام زنگ خورد و همين موضوع با حركت من همزمان شد.....بهنام نگاهي خاص بهم كرد و با اشتياق خواست به كارش ادامه بده...مطمئنن با كاري كه كرده بودم جرات پيدا كرده بود و مي خواست شانسش رو دوباره امتحان كنه ..ولي ديگه نمي تونستم ادامه بدم و مي خواستم قبل از هر برخورد بدي كه باعث بشه دوباره بهنام ازم دور بشه جلوي ادامه كارش رو بگيرم پس سريع گفتم: -تلفنت بهنام با صداي گرفته اي گفت: -ولش كن بعدا و باز بهم نزديك شد....ازش فاصله گرفتم و گفتم: -ولي شايد كار مهمي داشته باشن بهنام كلافه نگاهي بهم كرد و با گفتن..لعنتي..به سمت گوشيش كه روي پا تختي كنارش بود چرخيد..نفس راحتي كشيدم و با عجله از تخت پايين اومدم و رفتم تا از اتفاقي كه نبايد مي افتاد جلو گيري كنم ****تا شب متوجه نگاه هاي عجيب و خيره بهنام به خودم مي شدم..نمي دونستم توي فكرش چي ميگذره ولي نگاه هاش پر از خواستن بود...انقدر به هم ريخته بودم و خسته كه شب وقتي بهروزو بردم بخوابونم خودم هم خوابم رفت.... خدايا كمكم كن..فرياد مي زدم ولي كسي نبود كه به دادم برسه...بهنام داشت به زور مي بوسيدم و لبخند مي زد و من كاري ازم ساخته نبود..التماسش مي كردم...جيغ مي زدم و لي فايده اي نداشت..تو رو خدا بهنام ولم كن....نه..خواهش مي كنم....خدا ااااااا.....با تكوناي دستي از خواب بيدار شدم.....همه جا تاريك بود و نور چراغ خواب فضاي اتاقو روشن كرده بود..اولين چيزي كه ديدم چهره نگران و ترسيده بهنام بود..با ديدن بهنام توي اين فاصله خودم رو عقب كشيدم...دست و پامو توي شكمم جمع كرده بودم و با ترس و گريه بهش خيره شدم -بهم دست نزن..تو رو خدا.....تو ...تو كه نمي خواي اذيتم كني؟..مگه نه؟ بهنام دستش رو جلو اورد ولي باز خودم رو جمع تر كردم ...ديگه جايي نبود كه بتونم برم..كنج ترين قسمت بودم و راه فرار بيشتري نداشتم....دست بهنام توي هوا بين خودم و خودش موند و مشت شد....نگاهم رو به چشماش دوخته بودم و پلك نمي زدم..فقط اشك بود كه اروم اروم از چشمام مي چكيد....نگاه بهنام باروني شد.....اشكو توي چشماش ديدم.............................چشماشو بست...مشتشو انقدر محكم فشار مي داد كه اگر ناخناش بلند بود حتما تا الان دست خودش رو زخم كرده بود....صداي هق هق اروم من تنها چيزي بود كه شنيده مي شد.....بعد از چند لحظه نگاه غمزده بهنام بهم خيره شد..ولي طولي نكشيد كه با عجله در حالي كه اشكش رو از روي گونش مي گرفت..از روي تخت بلند شد..لباس پوشيد و به سرعت از اتاق خارج شد..و من موندم و تنهايي و درد......
الان كه توي هواپيما نشستم همه چيزو از دست رفته مي بينم....بهروز با ماشيني كه بهنام براش خريده بود مشغوله و من.....من چي؟...ديگه مني نمونده...با جدا شدن از بهنام من هم از بين رفتم..فكر نمي كردم اينقدر دوري و جدايي ازش روم تاثير بذاره...لبخندي روي لبم نشست كه واقعا ضرب المثل خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر استو با تمام وجود باور كردم..از شدت ناراحتي اهنگي رو از ام پي فوري كه بهنام يه زماني برام خريده بود گذاشتم و چشمام روبستم و با تمام وجود غرق غم و غصه شدم گناهي ندارم ولي قسمت اينه كه چشماي كورم به راهت بشينه براي دل من واسه جسم خستم مني كه غرورو تو چشمات شكستم سر از كار چشمات كسي در نياورد كه هر كي تو رو خواست يه روزي بد اورد براي دل من واسه جسم خستم مني كه غرورو تو چشمات شكستم واسه من كه برعكس كار زمونه يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه گناهي ندارم ولي قست اينه كه چشماي كورم به راهت بشينه هنوزم زمستون به يادت بهاره تو قلبم كسي جز تو جايي نداره صداي دلم ساز نا سازگاره سكوتم بجز تو صدايي نداره تو خواب و خيالم همش فكر اينم كه دستاتو بازم تو دستام ببينم ولي حيف از اين خواب پريدم كه بازم با چشماي كورم به راهت بشينم سر از كار چشمات كسي در نياورد كه هر كي تو رو خواست يه روزي بد اورد براي دل من واسه جسم خستم مني كه غرورو تو چشمات شكستم ...... ياد اخرين باري كه ديدمش و اخرين نگاهش..از همون شبي كه اون اتفاق افتاد ديگه بهنامو نديدم..درست يادمه با چشماي خيس اتاقو ترك كرد..اون شب انقدر گريه كردم تا خوابم برد...صبح كه با صداي بهروز بيدار شدم به نظرم يه چيزي غير عادي مي اومد...هيچ چيزي از وسايل بهنام توي اتاق نبود..اولش تعجب كردم ولي كم كم ترس وجودمو گرفت...از بيرون از اتاق سر و صدا مي اومد..معلوم بود بقيه بيدارن..لباساي خودم و بهروزو عوض كردم و در حالي كه دست بهروزو توي دست داشتم از اتاق خارج شديم...سيروس به مبل تكيه داده بود و با چشماي بسته توي فكر بود....شيلا هم توي اشپزخونه مشغول اماده كردن ميز بود..سلام كردم...سيروس چشماشو باز كرد و با نگاهي غم زده جواب سلامم رو داد..دلم لرزيد..اينجا چه خبر بود؟..قيافه سيرو خيلي غمزده و ناراحت به نظر مي رسيد..بهروز با ديدن سيروس لبخندي زد و به سمتش دويد..توي اين مدت حسابي با سيروس و شيلا انس گرفته بود..سيروس هم لبخندي زد و دستاش رو براي بهروز باز كرد..براي فهميدن اين كه چه خبر شده سريع به سمت اشپزخونه رفتم -سلام شيلا با شنيدن صدام چرخيد و با لبخندي كه مشخص بود براي اروم كردن جو زده گفت: -سلام...صبح بخير لبخندي زدم و گفتم: -چي شده امروز اينقدر زود بيدار شدين؟ اهي كشيد و روي ميز نشست..بهم اشاره كرد تا من هم بشينم و گفت: -چرا چشمات اينطوري شده؟ هميشه همينطور بود..وقتي شب با گريه مي خوابيدم صبح چشمام باز نمي شد....اروم گفتم: -ديشب خواب بدي ديدم...خيلي گريه كردم تا خوابم رفت با لحني مشكوك گفت: -مطمئني فقط همين بوده؟ گيج نگاهي بهش كردم و گفتم: -اره به خدا...چه طور مگه؟ نفس عميقي كشيد كمي سكوت كرد و لي بعد گفت: -ديشب ساعت 3 و نيم بود كه سيروس صدام زد..تشنش شده بود و اب مي خواست...ولي چون فكر كرد شايد تو هم يه موقع بيدار بشي يا بيرون از اتاقت باشي از من خواست براش اب بيارم پا شدم برم اشپزخونه اب بيارم كه بهنامو ديدم با عجله و چشماي خيس از اتاق اومد بيرون...داشت به سمت در خروجي مي رفت..خيلي ترسيده بودم...نگران شدم و دويدم سيروسو صدا زدم و ازش خواستم بره دنبال بهنام.....سيروس رفت...مي خواستم همون موقع بيام توي اتاقت و ازت سوال كنم چي شده ولي...راستش ..راستش... كلافه و عصبي نگاهي به شيلا انداختم و گفتم: راستش چي شيلا...زودتر حرفتو بزن نفسمو گرفتي شيلا با من و من ادامه داد: -شرمنده ها ولي با حرفايي كه قبلا در باره رابطت با بهنام زده بودي ترسيدم بيام توب اتاق و با صحنه بدي رو برو بشم..همون جا توي پذيرايي نشستم.....انقدر نشستم تا سر و كلشون پيدا شد..قيافه بهنام وحشتناك شده بود...رنگ به رو نداشت ولي چشماش انقدر قرمز و متورم شده بود كه مشخص بود حسابي گريه كرده...ازم خواست بيام توي اتاق و وسايلشو جمع كنم...از اين حرفش شوكه شدم..نگاهي به سيروس كردم كه گفت..هر كاري مي گه بكن..منم بي حرف اومدم توي اتاق.....مچاله شده بودي روي تخت و هر از گاهي توي خواب هق هق مي كردي.....نمي دونستم چي شده..ولي هر چيزي كه بود انقدر مهم بود كه تو و بهنامو به اين روز بندازه..وسايلو جمع كردم و از اتاق رفتم بيرون...بهنام سريع ساكو ازم گرفت و با سيروس رفتن با شنيدن حرفاي شيلا انگار كه روحم داشت از بدنم جدا مي شد.....با لكنت پرسيدم: -و ولي چرا؟...چچرا رفته؟يعني..كجا رفته؟ شيلا اهي كشيد و با ناراحتي گفت: -سيروس كه برگشت ازش پرسيدم.....بهنام چيز زيادي نگفته بود...فقط گفته بود در حق تو خيلي بدي كرده...كلي خودش رو سرزنش كرده بود و گفته بود كاري كرده كه تو از لحاظ روحي دچار مشكل شدي.....گفته بود هيچ وقت خودش رو به خاطر بلا هايي كه سرت اورده نمي بخشه...گفته بود انقدر از نظر روحي بهت اسيب رسونده كه خواب راحت رو هم ازت گرفته.. مكثي كرد و بهم خيره شد و گفت: -ساقي مي خوام يه چيزي بهت بگم...ولي تو رو خدا اروم باش و به حرفام خوب گوش بده..باشه؟ بعد دستش رو روي دستم گذاشت و گفت: -بهنام از سيروس خواسته كمكت كنه تا برگردي ايران..گفته ديگه نمي خواد ببيندت تا رنجي كه بهت داده رو برات زنده كنه......گفته بهترين كاري كه مي تونه برات بكنه اينه كه خودشو از سر راهت كنار بكشه ديگه چيزي نمي شنيدم..حرفاي شيلا توي سرم كشدار مي پيچيدن...دستام رو روي سرم گذاشتم و اشكم سرازير شد.. **** بهنام گم شده بود...هيچ اثري ازش نبود..توي اون يك هفته اي كه اونجا بودم فقط يه بسته از طرف بهنام به ادرس خونه سيروس ارسال شده بود كه توي اون هم مدارك من و يه وكالت نامه بود كه باهاش مي تونستم طلاقم رو راحت بگيرم..تمام مدت اشك بود كه مهمون چشمام بود..حالا مي دونستم كه چقدر واسم مهم بوده ولي ديگه كاري ازم ساخته نبود..حرفاي شيلا و ازاده هم كه دائم سعي داشتن ارومم كنن كمكي بهم نمي كرد ..... بالاخره روز موعود فرا رسيد..تمام مدت اميد داشتم برگرده و نذاره برم..حالا با اين كارش و نگاهي كه شب اخر بهم كرده بود مي دونستم دوسم داره و تنها اميدم همين بود كه برگرده پيشم .....توي فرودگاه دائم نگاهمو بين جمعيت مي چرخوندم تا شايد ببينمش....حتي لحظه هايي كه توي بغل ازاده و شيلا فرو رفته بودم باز هم نگاهم اطرافم در گردش بود...ولي....شيلا دستم رو گرفت و با چشماي اشكبار گفت: -مواظب خودت باش..باهات در تماس هستيم..هر خبري ازش بشه خبرت مي كنيم..باشه..نگران نباش..مواظب خودت باش..باشه؟ لبخندي زدم و گفتم: -باشه..شيلا....مواظبش باشين با گفتن اين حرف شدت گريم بيشتر شد..سيروس و پژمان هم كلافه به ما نگاه مي كردن و مشخص بود دارن با هم به بهنام بد و بي راه مي گن....حالا ديگه همه جريان اشنايي من و بهنام و ازدواجمون رو مي دونستن.....رو به سيروس و پژمان گفتم: -اقا سيروس..اقا پژمان.....تو رو خدا تنهاش نذارين...... هر دو لبخندي بهم زدن و سيروس اروم گفت: -شما نگران بهنام نباش..ما پيشش مي مونيم..تنهاش نمي ذاريم..قول ميدم پژمان هم ادامه داد: -راست ميگه ساقي خانم..ما هستيم..خيالت راحت باشه تشكري كردم و چرخيدم تا دوباره با شيلا صحبت كنم..براي يه لحظه احساس كردم بهنامو ديدم....ولي فقط براي يه لحظه بود چون بعد ش هر چقدر بين جمعيت نگاه كردم نديدمش..حتما خيالاتي شده بودم.....با شيلا و ازاده خداحافظي كردم و به سوي اينده اي بدون بهنام حركت كردم... **** ميز شامو جمع كردم....ظرفا رو شستم ..نگاهي دور تا دور اشپزخونه چرخوندم..همه چيز مرتب بود...چراغ اشپزخونه رو خاموش كردم و وارد پذيرايي شدم..مامان و بابا در حال صحبت بودن و بهروز روي مبل مقابل تلويزيون خوابش رفته بود..مامان نگاهي بهم كرد و گفت: -خسته نباشي عزيزم لبخندي بهش زدم و گفتم: -سلامت باشين اشاره اي به بهروز كردم و گفتم: -كي خوابش رفت؟ مامان نگاهي پر از عشق به بهروز دوخت و گفت: -همين الان خوابيد..ببرش توي اتاقش..اينجا بدنش كوفته نشه به سمت بهروز رفتم..همينطور كه بغلش مي كردم چشماشو باز كرد و گفت: -مامان..تشنمه لبخندي بهش زدم و گفتم: -باشه پسر گلم..ببرمت توي تختت برات ابم ميارم از پله ها بالا مي رفتم و به چهره بهروز خيره بودم..روز به روز بيشتر شبيه بهنام مي شد..هر چقدر بزرگتر مي شد بيشتر شباهتشو به بهنام نشون مي داد..دو باره دلم هواي بهنامو كرد..اه پر حسرتي كشيدم...نزديك به 4 ساله كه بهنامو نديدم..از اون روزي كه برگشتم ايران ديگه نه ديدمش و نه صداشو شنيدم...يعني الان داره چيكار مي كنه؟..اصلا منو يادش هست؟كلافه سرم رو تكون دادم و در اتاق بهروزو كه قبلا متعلق به غزل بود و حالا مال بهروز شده بود رو باز كردم..بهروزو روي تختش گذاشتم..بوسه اي روي پيشونيش زدم و براي اوردن اب براش از اتاق خارج شدم ..... ديشب انقدر سرگرم درسام شده بودم كه صبح دير از خواب بيدار شدم..با عجله اماده شدم و پله ها رو دو تا يكي پايين دويدم..بابا و مامان توي اشپزخونه مشغول خوردن صبحانه بودن..با عجله سلامي كردم -سلام..صبح بخير مامان نگاهي بهم كرد و با لبخند گفت: -سلام..صبح بخير..باز كه داري با عجله ميري لبخندي زدم و گفتم: -باز ديرم شده...ببخشيد بابا ليوان شيرش رو سر كشيد و بلند شد گفت: -صبر كن مي رسونمت لبخندي بهش زدم و گفتم: -زحمتتون مي شه خنديد و گفت: -چه زحمتي دخترم .تو. رحمتي توي اين خونه مامان لقمه نون و پنير و گردويي كه برام گرفته بودو به سمتم گرفت...تشكري كردم..لقمه رو گرفتم....با مامان خداحافظي كردم و به سمت حياط دويدم..امروز تا ظهر كلاس داشتم ولي بعد از ظهر كلي كار داشتم كه بايد انجام مي دادم..جمعه تولد بهروز بود ..دوست داشت تولدش مثل تولد دوستش پرهام باشه...پرهام دوست مهد كودكيش بود..تولد با شكوهي براش گرفته بودن... و از اون روز بهروز دائم ازم مي خواست تولد امسالش اونطوري باشه...هر سال بجز خودمون و عمه غزلش كسي توي تولدش نبود..ولي امسال مي خواستم براش سنگ تموم بذارم...با غزل هماهنگ كرده بودم ساعت 4 و نيم بريم خريد..بايد زود مي رفتيم چون ساعت 7 بايد ميرفتم ديدن محمد.....با بياد اوردن محمد لبخندي روي لبم نشست....چقدر توي اين مدت بهم محبت كرده بود ......اگر اون نبود نمي دونستم چه طور اين مدتو مي تونستم تحمل كنم و مطمئنابه چيزايي كه الان دارم نرسيده بودم **** به چهره خسته غزل نگاهي كردم و گفتم: -خيلي خستت كردم...نه؟ لبخندي زد و گفت: -نمي دونم چرا اينجوري شدم..يعني هر كي بارداره اينقدر براش سخت مي شه راه بره؟ خنديدم و گفتم: -من تجربش رو نداشتم ولي فكر كنم تو هم الان نبايد اينقدر راه رفتن برات سخت باشه..اخه 4 ماه كه چيزي نيست اخمي بهم كرد و گفت: -نوبتت كه رسيد ببينم همين حرفا رو مي زني اهي كشيدم و حرفي نزدم....سعي كردم غزل متوجه ناراحتيم نشه...هميشه وقتي كسي دربار ه اينده و بچم چيزي مي گفت نا خود اگاه ناراحت مي شدم و با خودم فكر مي كردم اگه بهنام و من با هم مي مونديم حالا حتما منم يا بچه داشتم يا باردار بودم..سرم رو تكون دادم و با لخند گفتم: -خوب واسه پسرم چي مي خواي بخري؟ لبخندي زد و گفت: -يه ماشين كنترلي ديدم خيلي خوشگله....قرار شده اونو بگيرم....فقط به نظرت چه رنگشو بگيرم بهتره؟ -بهروز عاشق رنگ نارنجيه..نمي دونم چرا ولي وقتي هم كه خيلي كوچولو بود اسباب بازياي نارنجيو بيشتر دوست داشت و جذبشون مي شد خنديد و گفت: پس تو واسه خاطر بهروزه اينقدر نارنجي مي پوشي منم لبخندي زدم و با بياد اوردم چهره بهروز دلم ضعف رفت..عاشقش بودم..با تمام وجود..گفتم: -خوب معلومه..دوست دارم پسرم لباسامو دوست داشته باشه..بده چهره جدي به خودش گرفت و گفت: -كاش بعدنا منم مثل تو باشم...مي دوني ساقي..تو با اين كه بهروز پسرت نيست ولي از يه مادر واقعي براش چيزي كه كم نذاشتي هيچ از خيلي از ماماناي ديگه هم بيشتر در حقش مادري كردي نفس عميقي كشيدمو گفتم: -من هيچ وقت حس نكردم بهروز پسرم نيست..بهروز پسر منه..همه هستي منه....همه هستيم و به دور دست خيره شدم و چهره خندون بهروز توي ذهنم جون گرفت **** -مي تونين برين داخل لبخندي در جواب لبخند منشي محمد زدم و اروم از روي صندلي بلند شدم..دستي به مقنعه ام كشيدم و نفسي تازه كردم و در زدم...صداي بفرماييد محمد به گوشم رسيد..در رو باز كردم و با لبخند وارد اتاقش شدم -سلام محمد با ديدنم لبخندي زد و از روي صندليش بلند شد -به به..سلام ..خوش اومدي -نگاهم رو پايين دوختم و گفتم: -ببخشيد..باز مزاحم هميشگيتون اومد خنديد از پشت ميزش اومد اين طرف و به مبل هميشگي اشاره كرد..نشستم اونم كنارم جاي گرفت و گفت: -اين چه حرفيه..من از اين كه تو مياي اينجا واقعا خوشحالم..خوب خوبي؟ نگاهي بهش كردم و گفتم: -ممنون....عاليه عاليم -خوب خدا رو شكر....ديگه خواب پريشون نداري نه؟ -به لطف شما..نه ..اخرين بارشو كه براتون تعريف كردم...از اون موقع تا حالا خدا رو شكر خوب خوبم با سر حرفامو تاييد كرد و گفت: -خدا رو شكر....فكر كنم ديگه خوب شدي...فكر نمي كنم ديگه نيازي باشه بياي اينجا خوشحال و ذوق زده گفتم: -واقعا انگار حرف بدي زده بودم چون چهرش توي هم رفت و با لحني گله مند گفت: -اينقدر از اومدن اينجا ناراحت بودي؟ متوجه خرابكاريم شدم..سريع گفتم: -نه به خدا..باور كنين از اين كه خوب شدم خوشحالم..وگرنه ديدن شما سعادتيه به زور لبخندي زد و گفت: -شوخي كردم نگاهم رو پايين دوختم و گفتم: -قرصامو بايد چيكار كنم..اونا رو هم قطع كنم با صداي خاصي كه لحنش برام عجيب بود گفت: -نه..اونا رو اروم اروم بايد قطع كني بعد ترتيب كم كردنو قطع قرصام رو برام گفت..ديگه كاري اونجا نداشتم..بعد از چند دقيقه بلند شدم و گفتم: -خوب با اجازتون..توي اين مدت خيلي برام زحمت كشيدين...خيلي اذيتتون كردم..حلالم كنين لبخند سردي زد و گفت: -اين يعني ديگه قرار نيست همديگه رو ببينيم؟ نگاهي بهش كردم و گفتم: -اختيار دارين.....ما كه مشتاق ديدارتون هستيم بعد يكدفعه يادم به كارت دعوتي كه براي تولد بهروز براش گذاشته بودم افتاد..كارتو از توي كيفم در اوردم و جلوش گرفتم: -جمعه تولد بهروزه..خوشحال مي شيم تشريف بيارين كارتو گرفت..چشماش برقي زدن و با لبخند تشكر كرد -مبارك باشه..چشم حتما خدمت ميرسيم همينطور كه به سمت در ميرفتم گفتم: -مادرتون و مهشيد جون رو سلام برسونيد...بگين ما منتظرشون هستيم..با اجازه نگاهم رو دور تا دور اتاقش چرخوندم تا براي اخرين بار همه چيزو يك بار ديگه ببينم....اين اتاق بيشتر از 2 سال منو توي خودش ديده بود...چه روزاي سختي رو توي اين اتاق پشت سر گذاشته بودم...روزايي پر از افسردگي و غم ولي حالا ه لطف صاحب اين اتاق داشتم با روحي اروم و زندگي خوب ازز خارج ميشدم..لبخندي روي لبم نشست ..خداحافظي كردم و به سمت خونه به راه افتادم
انقدر دوندگي كرده بودم كه الان كه توي ارايشگاه نشسته بودم تازه مي فهميدم چقدر خسته ام....اصلا دوست نداشتم بيام ارايشگاه ولي مگه اين غزل گذاشت!!!...به نظرم رفتارش خيلي عجيب شده...خيلي خوشحاله....بهشم مي گم چته با خنده مي گه تولد پسر داداشمه نبايد خوشحال باشم..ولي نمي دونم چرا به نظرم اين شاديش غير طبيعيه.....نگران اوضاع خونم..با اين كه مي دونم مامان و بابا و بقيه حواسشون به همه چيز هست ولي بازم دوست داشتم خودم اونجا باشم تا چيزي از قلم نيفته......با صداي اه و اوه غزل نگاهم بهش افتاد..خندم گرفت..با خودم گفتم يكي نيست به اين دختره بگه اخه دختر جون با اين وضعيتي كه داري واجبه بياي اينجا 4 يا 5 ساعت بيشني كه حالا اه و نالت بلند شه..منم از كار و زندگي بندازي.....چيزي نگفتم..نمي خواستن حال خوشش رو خراب كنم.... **** همه مهمونا تقريبا اومده بودن..همه چيز عالي بود....بهروز با ذوق و شوق دنبال دوستاش ميدويد و شيطنت مي كرد...با مامان و بابا جلوي در ايستاده بوديم و يكبه يك به مهمونا خوش امد مي گفتيم.... سلام خاله جون....تبريك مي گم نگاهم به احسان افتاد كه با يلدا خانمش وارد شدن و با مامان احوالپرسي مي كردن....مامان با شوق فراووون يلدارو بوسيد..با بابا هم احوالپرسي كردن و به من رسيدن..احسان پوزخندي بهم زد و گفت: سلام بر مادر مجرد. سعي كردم كنايه اش رو نشنيده بگيرم لبخندي بهش زدم و گفتم: سلام اقا احسان خوش اومدين و سريع نگاهم رو به يلدا دوختم و باهاش مشغول خوش و بش و روبوسي شدم....وقتي داشتم يلدا رو مي بوسيدم نگاه غمزده احسانو روي خودم خيره ديدم ولي سعي كردم ناديده بگيرمش......اوايل كه برگشته بودم تا مي تونستم خودمو ازش مخفي مي كردم....بعد ها هم كه فهميدم دارن براش زن مي گيرن با شوق بهش تبريك گفتم ولي فاصلم رو همچنان باهاش حفظ مي كردم..چون از نگاه هاش خوشم نمي اومد و مي فهميدم هنوز هم بهم علاقه داره.....بهشون تعارف مي كردم برن داخل كه صداي سلام محمد باعث شد به سمتش برگردم -سلام ساقي خانم..تبريك مي گم و سبد گلي رو كه دستش بود به دستم داد.....لبخندي زدم و گفتم: -سلام اقا محمد...خوش اومدين..چرا زحمت كشيدين؟ نگاهي پر از شوق به چهرم انداخت و گفت: -نا قابله...... بهش تعارف كردم كه بره داخل..همينطور كه داخل رو نشونش مي دادم نگاهم با نگاه عصباني احسان تلاقي پيدا كرد....ازش حرصم گرفت..يكي نبود بهش بگه بابا تو ديگه زن داري..بچسب به زن خودتو واسه من غيرتي بازي در نيار..از لجش لبخندم رو بيشتر كردم و با لوندي محمد رو داخل راهنمايي كردم...پشت سرش هم با مادر و خواهرش احوالپرسي كردم..جالب بود حسابي تحويلم گرفتن و با ذوق و شوق مي بوسيدنم.. ...ساعت 8 بود....به سمت غزل كه روي يكي از صندلي ها لم داده بود رفتم و كنارش نشستم -غزل بگم كيكو بيارن ديگه نه؟....ساعت هشته تا كيكو بياريمو ببرنو بعدم بخورنو ..شام..ساعت از ده هم گذشته خونواده هاي دوستاي بهروز ميان دنبالشون نگاهي به ساعت كرد و همينجور كه به در ورودي خيره بود گفت: -نه يكم ديگه صبر كن از رفتاراش واقعا گيج بودم...نگاهي متعجب بهش كردم و گفتم: -چرا؟تو يه چيزيت هست..مگه نه؟ سعي كرد با خونسردي جواب بده ولي توي صداش استرس مشهود بود..گفت: -نه بابا..فقط فكر مي كنم الان.. و ديگه حرفي نزد.....به نقطه اي خيره شد..لبهاش پر از خنده شد و با سرعتي باور نكردني از جاش بلند شد و به سمتي دويد...با ترس و تعجب از رفتارش چرخيدم و با نگاهم دنبالش كردم تا ببينم چرا اينجوري كرد..دستاشو از هم باز كرد و با صداي جيغ مانندي خودش رو توي بغل كسي انداخت..نگاهم به مردي افتاد كه حالا پشتش به من بود و داشت غزل رو مي بوسيد...بدنم لرزيد..خودش بود..حتي از پشت سر هم مي شناختمش.... انگار كه ميخكوب شده بودم......خداي من بهنااام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با هر بدبختي كه بود بدنم لرزونمو به سمت اتاقم كشوندم.....هنوز باور اين كه بهنامو ديدم برام سخته....ولي نه..خودش بود...درسته صورتش رو نديدم ولي مطمئنم خودش بود..حالا دليل رفتار غزلو مي فهميدم....صداي در اتاق منو به خودم اورد.. -بله غزل با لبخند سرش رو اورد توي اتاق و گفت: -اينجايي ساقي؟...چرا اومدي اينجا..بدو بيا مي خوايم كيكو بياريم نگاهي اخمو به غزل كردم و گفتم: -چرا به من نگفتي؟ اروم اومد توي اتاق..چهرش كمي جدي تر شد و گفت: -مي خواستم سورپرايزت كنم...ناراحت شدي؟ گفتم: -معلومه ناراحت مي شم....نبايد مي گفتي من امادگي داشته باشم....باورت ميشه وقتي ديدمش داشتم پس مي افتادم لبخندي زد و دستم رو گرفت و در حالي كه دنبال خودش مي كشيد گفت: -حالا كه پس نيفتادي و سر و مر و گنده وايسادي....بيا ديگه ديره دستم رو از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم: -تو برو..منم الان ميام غزل نگاهي خاص بهم كرد و گفت: -پس زود تر بيا..منتظريم و رفت..به سمت اينه رفتم....نگاهي به خودم توي اينه انداختم.....چشمام خيلي خوشگل ارايش شده بودن....تا حالا به اين خوشگلي نشده بودن...از زير و بالا خط چشماي خوشگلي واسم كشيده بود كه چشمامو درشت تر و خوش حالت تر كرده بود...بقيه صورتم هم خوب ارايش شده بود....موهامو هم دوست داشتم..يه شينيون فشن و خوشگل....لباسم كت و شلوار خوش دوخت و شيكي بود كه قدم رو بلند تر و هيكلم رو خوشگل تر نشون مي داد...چند بار نفس عميق كشيدم...با خودم تكرار مي كردم...تو مي توني خونسرد باش.....لبخندي روي لبم نشوندم و اروم از اتاق خارج شدم...سعي كردم خيلي عادي رفتار كنم....از بالاي پله ها نگاهم رو روي جمعيت چرخوندم...همه در حال خنده و شادي بودن ولي بهنامو نمي ديدم....دستم رو به نرده ها گرفتم و با ارامش پله ها رو يكي يكي پايين اومدم.....غزل رو دم ورودي اشپزخونه منتظر ديدم..به سمتش رفتم و ازش پرسيدم: -بهروز كو؟ با لبخند اشاره اي پشت سرش كرد..برگشتم ديدم توي بغل بهنام گوشه سالن نشسته...با هم مشغول صحبت بودن...دلم از ديدنشون با هم اون بعد از اينهمه سال يه حالي شد.......بهشون خيره بودم كه فكر كنم بهنام سنگيني نگاهم رو حس كرد چون سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو بهم دوخت.....هر دو خيره به هم از زمان و مكان غافل شده بوديم.....قيافش هيچ تغييري نكرده بود..يه حس دلشوره. خاصي با ديدنش توي وجودمو پر كرد...با صداي تشويق و جيغ و داد همه به خودم اومدم...اونم همينطور ..سرم رو چرخوندم تا بتونم دليل سر و صدا رو بفهمم كه نگاهم با نگاه محمد تلاقي پيدا كرد....بهم خيره شده بود و غافل از بقيه نه دستي مي زد و نه لبخندي.....لبخندي بهش زدم ..در همين حال صداي تولد..تولد تولدت مبارك خوندن همه بلند شد...و كيك اورده شد..بهروز با جيغ و ذوق و شوق فراوون به سمت ميزي كه كيك رو روش گذاشته بودن دويد..از خوشحالي بهروز منم لذت مي بردم...بهروز بهم نگاهي كرد و با صداي بلند صدام زد -ماماني..بيا پيش من لبخندي بهش زدم و به سمتش رفتم...پيشونيش رو بوسيدم و كنارش ايستادم...صداي غزل به گوشم خورد كه از بهمنام مي خواست بياد و طرف ديگه بهروز بايسته.....هر چه قدر بهنام بهمون نزديك تر مي شد احساس مي كردم لرزش بدن من هم بيشتر ميشه...چشمامو چند ثانيه روي هم فشردم تا اعتماد به نفسم رو بدست بيارم..نفس عميقي كشيدم و چشمام رو باز كردم...همه چشما به ما خيره شده بود...مطمئنا سوژه جالبي براي همه امشب بوديم و رفتار و عملكردمون زير ذره بين همه بود......با قرار گرفتن بهنام طرف ديگه بهروز همه شروع به دست زدن كردن..از بهروز خواستم شمع روي كيكش رو فوت كنه..براش بهترين ها رو ارزو كردم.اشك شوق توي چشمام جمع شده بود..5 سال...اصلا باور كردني نبود..پسر كوچولوي من حالا 5 ساله شده بود ...با چشماي خيس به شيطنت هاي كودكانش نگاه مي كردم و به داشتنش افتخار مي كردم....صداي غزل منو به خودم اورد -اه ساقي باز كه داري گريه مي كني با اين حرف غزل متوجه حركت سريع سر بهنام شدم و نگاهش رو روي نيم رخم حس كردم..لبخندي به غزل زدم و گفتم: -نو كه مي دوني چرا گريه مي كنم....پس چرا باز توبيخم مي كني غزل رو به كسايي كه با تعجب نگاهم مي كردم گفت: -ساقي كارش همينه..هر سال از شادي بزرگ شدن بهروز روز تولدش گريه مي كنه كسي از بين جمعيت گفت: -به افتخار ساقي خانم همه شروع به دست زدن كردن و من با لبخند ازشون تشكر كردم...ولي متوجه بهنام بودم ..با اين كه هنوز داشت نگاهم مي كرد ولي دست نمي زد...... ***** هيچ صدايي از پايين نمي اومد...ولي هنوز چراغا روشن بود...با بهروز رفته بودم توي اتاقش تا بخوابه...امشب تا اخر مهموني بيدار بود و از شدت خوشحالي خوابش نمي رفت....حالا كه خواب بود مي خواستم برم و ببينم پايين چه خبره...اروم اروم از پله ها پايين رفتم...مستخدم ها مشغول تميز و مرتب كردن خونه بودن....از بابا و مامان هم خبري نبود......رو به يكي از مستخدم ها پرسيدم: -خانم كجان؟ سريع گفت: -همين الان با اقا رفتن بخوابن سري تكون دادم و به سمت اشپزخونه رفتم تا يه ليوان اب بخورم......برام عجيب بود...از بهنام هم خبري نبود...امشب اصلا با هم صحبت نكرديم..حتي يك كلمه...نمي دونم چرا ولي ازش خجالت مي كشيدم...دلخوري كه ازش داشتم هم به جاي خود...توي اين مدت اصلا سراغي از من نگرفته بود و حالا حقش بود تا من هم بهش اهميتي ندم و تنبيهش "ازنگاهم بخوان" "ازنگاهم بخوان" |
| مشاهده ادامه مطلب "ازنگاهم بخوان" |
|
تاريخ:
۳۰ اسفند ۱۳۹۱
ساعت:
۰۸:۱۰:۴۴
ارسال و مشاهده نظرات (0)
موضوع:
نويسنده:
|
 |
|
|
|
 |
|
|
 |
| لينكي ثبت نشده است
|
 |
|